<$BlogRSDUrl$>

 


انسانیت- تف. 


گفته‌بودم نسبت به خیلی از واژه‌گان حساسیت گرفته‌ام. یکی از آن‌ها "انسان" است و دیگری "انسانیت"‌ است. از این‌که انسان هستم حال‌ام به هم می‌خورد. سال‌ها و شاید قرن‌ها است که عده‌ای پیامبر و شاعر و روشن‌فکر و مصلحت‌اندیش، این واژه را بزرگ کرده‌اند.
پیش از این هر چیز زشتی می‌دیدم، می‌گفتم انسانی نیست. می‌گفتم خلاف انسانیت است. برادرم از همان اول طرفدار لذت‌گرایی بود و می‌گفت:" همه چیز خوب است برای انسان." این حرف را وقتی زد که من دیگر گوشت نمی‌خوردم. می‌گفت:" همه چیز باید در خدمت بشریت باشد." آن زمان به او گفتم این کار انسانی نیست و می‌گفتم خشونت دارد. توحش دارد. کثیف است و او مصرانه می‌گفت:" انسان است که تصمیم می‌گیرد. اگر گوسفند، گوسفند شده‌است لیاقت او این بوده‌است و من که انسان هستم لیاقت‌ام این است."
اکنون دیگر به حرف‌اش یقین دارم. همه‌ی این چیزهایی که به نظرم کثافت بود، همه‌اش انسانی است. همه و همه و نمی‌دانم من چه‌گونه میان انسان‌ها بر خورده‌ام. کشتن انسانی است. عربده‌کشی انسانی‌ است. تجاوز انسانی است. به بند کشیدن انسانی است. حتی خدا با تمام ابتذال‌اش انسانی است. گیرم بگویید که انسانی از نوع قرن بیستم است. اما اشتباه. اشتباه محض است. انسان از زمانی که خود را از جرگه‌ی حیوانات و حیات‌وحش جدا کرد، انسان شد و هر انسانی نشانی از ویرانی‌است. که برعکس آن‌چه شاملو به دروغ می‌گوید:" حضور انسان آبادانی‌ست." من می‌گویم انسان ویران‌گر است. که شاملو خود انسان بود. با این خط از شعر شاملو موافقم:" انسان بودن تجسد وظیفه بود." و تجسد وظیفه است. جسدی که بو گرفته‌است. جسدی که روح ندارد. جسدی که فقط وظیفه می‌شناسد و بس. آن‌چه شاملو آن‌را توانایی انسان می‌نامد، بدبختی اوست که ویرانی به بار می‌آورد. تنها یک انسان و در دستگاه انسانی خودش می‌تواند، چنین مغرورانه خود را اشرف مخلوقات بداند. مخلوقاتی که تنها او آن‌ها را مخلوقات می‌نامد. و بعد جانشین خدایی می‌شود که خود زاده‌ی او است و برای او خدایی می‌کند تا روابط علی‌اش به‌وجود آید. هر خدا را مخلوقی است و هر معبودی را عابدی! غافل از این‌که این واژه‌گان تا چه حد او را در بند کرده‌اند و تا چه حد او را بنده کرده‌اند. واژه‌گانی چون خدا و انسانیت. در حالی‌که حیوانات از همه‌ی این صفات و تعدها وارسته‌اند. آزاده‌اند.
بی‌خیال حوصله‌ی قلنبه‌گویی ندارم. فقط تنها چیزی‌که مانده‌ این‌که انسانیت، حسرتا! تف. تف. تف. تف.....
پی‌نوشت:
به اولین کسی که می‌آید به این‌جا. لطفی بکن، برای این‌که همین چهار تا خواننده‌ی من هم به صفر نرسد، به جای من پینگ کن. خدا صد در دنیا و هزار در آخرت عوض‌اش بهت بلاگ‌رولینگ بدهد.




نابودی ایران‌شهر 3 


تلاش‌ها برای نجات منطقه‌ی بلاغی از خطر نابودی که چند ماهی است آغاز شده‌است، هنوز ادامه دارد. تلاش‌هایی که هیچ امیدی را در من زنده نکرده‌است. میراث فرهنگی که گویی از سال 71 خواب است، اکنون تنها شش ماه فرصت دارد تا آثار تنگه‌ی بلاغی را از خطر نابودی نجات دهد. آثاری که به گفته‌ی کارشناسان 4 سال طول می‌کشد تا همه‌ی آن‌ها را از خطر نابودی نجات دهند. تازه آثار قابل حمل! در مورد آثاری چون راه شاهی مگر این‌که ماکت بسازند و یا در کتاب‌ها و افسانه‌ها بنویسند.
به نظر می‌رسد مسئولین آینده‌نگر از مدت‌ها پیش به این منظور به دنبال فن‌آوری هسته‌ای بوده‌اند تا امروز بتوانند خود را به سرعت نور برسانند و زمان را بر خود صفر کنند!‍ ‌مگر نه این‌که دولتمندان ما همه‌گی انسان‌هایی وطن‌دوست و آینده‌نگر هستند! پس چرا که نه؟! چرا نباید به آن‌ها اعتماد کنیم؟! گاس هم یک موزه زیر آب زدند، خدا را چه دیده‌اید؟! بعید هم نیست منتظر روز آخر شوند که سپاهیان جن بر آن‌ها نازل شوند. به هر حال خدا امروز برای اهالی ایران‌شهر کریم است و از دنده‌ی چپ برآمده‌است.
شما هم اگر برای ایران‌ دل می‌سوزانید، لطف کنید و لینک‌های زیر را از لحاظ بگذرانید. شاید نشریه‌ی رسمی آناهید که مجوز دولتی دارد( چیزی که خیلی از خبرگزاری‌های داخل و خارج ندارند!) دروغ گفته‌باشد!!!! اما خبرگزاری میراث فرهنگی که دروغ نمی‌گوید. به‌ هر حال خود دانید. می‌توانید تا ابد هم هر چه به‌تان بگوییم، در جواب بگویید دروغ است. اما پس‌فردا که این آثار رفت زیر آب خیلی بی‌شرف هستید اگر بگویید نمی‌دانستم و خیلی پست هستید اگر پس از آن نامی از ایران ببرید. خود دانید، این هم لینک‌هایی که همه‌شان را از وبلاگ ایزدبانو کش رفته‌ام. خدا بر من ببخشد:

تهران و توكيو به دنبال راه ارتباطي در تنگه بلاغي
100 ميليون تومان براي نجات محوطه هاي سد سيوند
کشف ابزار سنگي در تنگه بلاغي
نجات غار هاي باستاني تنگه بلاغي آغاز شد
كشف كارگاه توليد نوعی نوشیدنی در تنگه بلاغي
كشف يك ديوار دفاعي در تنگه بلاغي
كشف شواهد سفال‌گري از 7500 سال پيش در تنگه بلاغي
كشف روستا و قبرستان ساساني ـ اسلامي در تنگه بلاغي
اسكلت باستاني يك مرد بزرگسال در تنگه بلاغي كشف شد
كاوش 2 غار پارينه سنگي در تنگه بلاغي
کشف بزرگ‌ترين ظرف ايران باستان در تنگه بلاغي
بررسي سنگ‌چين‌هاي موسوم به راه شاهي در تنگه بلاغي آغاز مي‌شود
هشدار باستان شناسان درباره غرق 84 محوطه باستاني در تنگه بلاغي جدي شد
هر ۳ روز بايد يك محوطه را در تنگه بلاغي نجات داد
معاون فرهنگی یونسکو : صداي تنگه بلاغي را به گوش جهانيان برسانيد
فلزكاري ناشناخته هخامنشي در تنگه بلاغي شناسايي مي شود
راه هاي شاهي تنگه بلاغي، كانال هاي آبرساني 2500 ساله بوده اند










صدا؟ یا خدا؟ 


نیم‌جو از کائنات حسّی و عقلی
بر سر بازار "کن، فکان" بنماند
سعید طائی

تنها صداست که می‌ماند
فروغ فرخزاد

گاه از خیال و خلوتِ خود پرسم
که‌آن چیست و یا چه‌هاست که می‌ماند؟
از کائنات حسّی و عقلی چیست
گیرم دورغ و راست که می‌ماند؟
وَز امر و خلقِ عالم و آدم چیست
که‌آن نَز دَرِ فناست که می‌ماند؟
ز اجرامِ چرخ، روشن اگر[1] تاریک
تا چند و چند تاست که می‌ماند؟
از جنبش و سکون، که دو آیین است
تا خود چه مقتضاست که می‌ماند؟
وز آن سه روحِ مادر، آیا حس
یا نطق، یا نماست که می‌ماند؟
چار اسطقس و شش جهت و نه بام
زیشان اما که راست که می‌ماند؟
آیاتِ روشنایی و زیبایی
یا زشتی و دجاست که می‌ماند؟
شب با خیام ظلمتِ صد تویش
یا روز و روشناست که می‌ماند؟
ارواح آب‌ها و زلالی‌ها
یا غلظت و غطاست که می‌ماند؟
زاغِ پلید و خاکِ سیه، یا آنک
سیمرغ و کیمیاست که می‌ماند؟
سنگ و سفالِ تیره‌دل و سفله
یا در پربهاست که می‌ماند؟
روح گل و روایح جان‌پرور
یا سیر و گندناست که می‌ماند؟
دیهور[2]، آن قدیم بلند، آن سر
یا خاک زیر پاست که می‌ماند؟
از آدمی، که ماه‌گل هستی‌ست
خود چیست، در چه جاست که می‌ماند؟
زین شاه‌کار خلق، کدامین امر
شایسته‌ي بقاست که می‌ماند؟
از جاری و ز پاری و پیرارش
آیا چه ماجراست که می‌ماند؟
گند وقیح و ردل وقاحت یاک
عطر گل حیاست که می‌ماند؟
رنج گدا و ناله و نفرین‌اش؟
یاعیش پادشاست که می‌ماند؟
از نطفه‌هاش، نسل شبق، و الماس
یا لعل و کهرباست که می‌ماند؟
وز گنبدانش، چین و ختن، یا هند
یا روم یا ختاست که می‌ماند؟
آبادبوم شهر گل‌آذین، پاک
ویرانه روستاست که می‌ماند؟
از یادگارهای عزیزش چیست
و آن کرد و گفت و خواست که می‌ماند؟
شعرش، صدا و سایه‌ی روح‌اش، آن
بر ذات او گواست که می‌ماند؟
یا آن تغنّی غم و تنهاییش
آن شور و آن نواست که می‌ماند؟
زآن نقش‌ها که بست؛ کدامین نقش
بر لوح اقتضاست که می‌ماند؟
در غربت وجود سلامی گرم
از یار آشناست که می‌ماند؟
این آتش نجیب سعادت، عشق
این اوج اوج‌هاست که می‌ماند؟
این روح را بلندترین پرواز
در ذره‌ی علاست که می‌ماند؟
یا خشم و کین و نفرت و بیدادی
یا حیلت و دغاست که می‌ماند؟
گفت آن عزیز و آرزوی زیباست:
" تنها صدا، صداست که می‌ماند"
این آرزوست، آرزوی ماندن
و آن‌گاه ادعاست که می‌ماند.
آیا صدا، تپیدن موجی چند
در پرده‌ی هواست که می‌ماند؟
هر موج که‌ اوفتد به هوا، یا خود؟
تنها صدای ماست که می‌ماند؟
گیرم که ماند، تازه خود این، دردا!
درد است، نی دواست که می‌ماند.
از کوه‌مرغ روح و تنی چونان
این ‌کاه‌پر رواست که می‌ماند؟
خورشید میرد- آن عظمت- وز او
این ذره، این هباست که می‌ماند؟
این هرزه لرزه‌های پریشان‌گرد
چون است؟ یا چراست که می‌ماند؟
و آیا پس از هزار هزاران سال
کس پرسد این که راست که می‌ماند؟
بازآفرین جان و جمال ما
یا چیزکی جداست که می‌ماند؟
گویند روح ماند، یا شاید
اروح پارساست که می‌ماند
شاید صدای روح، صدای دل
و آن شعله‌ی ذکاست که می‌ماند؟
گیرم که ماند- فرض و خیال- اما
با کیست، یا کجاست که می‌ماند؟
روح جماد و بی‌حرکت، یا آنک
در نشو و ارتقاست که می‌ماند؟
ماندن چه سود، بی‌تپش و تابش
سنگ است، یا گیاست که می‌ماند؟
دیهور گفت: هیچ نماند. هیچ
وین آرزو خطاست که می‌ماند.
جز خود نخواهد" او"- چه کنم- و آنگاه
ماشاء و مایشاست که می‌ماند!
قدّوسْ دوسْ هل لله‌لو، گویا
تنها خدا، خداست که می‌ماند؟!
[1] اگر: یا، اگر به معنی"یا" نیز هست.
[2] دیهور: آسمان، دیهور، یکی از" قدیم"هاست، به اعتقاد دهریان و به معنی آسمان هم هست، که آن هم به اعتقاد ایشان یکی از "قدیم"هاست.

مهدی اخوان‌ثالث( م.امید)
تهران، مهر ماه 1347
از مجموعه‌ی "در حیاط کوچک پاییز در زندان"

پی‌نوشت:
این شعر اخوان و همه‌ی اشعار او را دوست دارم. واقع‌گراتر از اخوان در میان شعرا سراغ ندارم. کسی که بی‌هیچ ریا می‌گوید "تنها خداست که می‌ماند" و در جایی دیگر در "خوان هشتم و آدمک" می‌گوید " پهلوان زنده را عشق است." به یک حقیقت تلخ اشاره می‌کند و بی‌هیچ فریبی آن را می‌پذیرد.
امروز، سال‌روز مرگ یک صداست. و من حتی خدایی ندارم که برایم بماند!




نابودی ایران‌شهر2 


درست یک هفته است که هر روز به پاسارگاد فکر می‌کنم. و هر کاری هم که می‌کنم بی‌نتیجه است. همه‌جا بحث را پیش می‌کشم و بی‌نتیجه. اول هفته با یکی از موزیسین‌ها داشتم حرف می‌زدم که بحث را پیش کشیدم. به‌اش گفتم:" چه خوب است که برای پاسارگاد هم یک موسیقی ملی ساخته‌شه. اون وقت هم مسئله رو جدی می‌گیرند."
سازش رو دست‌اش گرفته‌بود:" آره. خوبه! اما می‌دونی چیه پسر جان؟! ایرانی‌ها خیلی دیر به فکر می‌افتند."
گفتم:" درسته. اما حالا که شده. باید کاری بکنیم. شما خودتون یا آشناهاتون نمی‌تونند کاری بکنند؟"
داشت می‌زد:" من که نه! دوست‌هام رو هم نمی‌دونم. به من چه واسه این ملت دل بسوزونم؟ اون موقع که گفتند موسیقی حرومه کسی اومد به من بگه ابولی خرت به چنده؟!"
گفتم:" اما، او زمان دیگه گذشته. باید فکر الآن رو کرد."
پوزخندی زد:" همین الآن هم وقتی ساز دست‌مون می‌گیریم بهمون می‌گن مطرب! این مردم اصلاً موسیقی نمی‌فهمند. من هر کاری هم ضبط کردم واسه دل خودم بوده. می‌دونی ما عاشق سازمونیم. این ساز مثل ناموس‌امه..."
هنوز حرف‌هایش در ذهن‌ام است. او یکی از بهترین ریتم‌شناسان است و واقعاً به کارش مسلط است. ولی الآن که دقت می‌کنم می‌بینم چه‌قدر از او و امثال او متنفرم و چه‌قدر این آدم‌های مبتذل زیاد هستند. کسانی که هر جا می‌نشینند، چس‌ناله سرمی‌دهند که با ما در فلان جا، آن‌طور برخورد کردند و یا جلوی فلان کارمان را گرفتند و هر دم از محدودیت‌ها و سانسورهایشان می‌‌گویند.
حالا که نگاه می‌کنم، می‌بینم حق‌شان است. تا به حال چند موسیقی در اعتراض به سانسور و محدودیت موسیقی‌دانان ساخته‌شده‌است؟! اصلاً تا به حال موسیقی اعتراضی داشته‌ایم؟‍! این‌ها برای مردم چه کرده‌اند که امروز از آن‌ها انتظار دارند که در خدمت‌شان باشند و درک‌شان کنند؟! گیرم همه‌ی حرف‌شان هم درست! اما مگر نه این‌که هنرمندان مسئولیت فرهنگ‌سازی را به عهده دارند؟! اصلاً از اول هم تقصیر خودم بود، از کسی که هنوز ناموس‌پرست است، نباید انتظار کاری داشت.
اما یک حرف‌اش را قبول دارم. چرا تا به حال هیچ فیلم و موسیقی‌ای درباره‌ی هخامنشیان و به کل ایران باستان ساخته نشده‌است؟! درست است که از طرف سران کشور بعد از انقلاب 57 با این مسئله مبارزه شده‌است. اما آیا همین کسانی که خود را هنرمند می‌خوانند در این زمینه کاری کرده‌اند؟!
بگذریم، از این سؤال‌ها زیاد است و بعید می‌دانم این‌ها پاسخ‌گو باشند. با این حال فکر می‌کنم هنوز هم کسانی هستند که در کار هنر هستند و قلب‌شان برای این مملکت می‌تپد. چند روز پیش از طریق هفتان، خواندم مصاحبه‌ای با فریدون شهبازیان که دارد برای خلیج‌فارس موسیقی می‌سازد. واقعاً خوش‌حال شدم. هنوز هم می‌شود از کسانی چون او کمک خواست. اگر کسی چون او را می‌شناسید، حتماً مسئله را با او در میان بگذارید. مسئله‌ی پاسارگاد به فرهنگ این مرز و بوم مربوط می‌شود و باید با آن فرهنگی برخورد کرد تا تأثیرش ماندگار باشد.
اگر هنوز هم شک دارید. می‌توانید مجله‌ی آناهید شماره‌ی هفت را بخوانید تا به عمق فاجعه پی ببرید.




هذیان3 


این روزها حال‌ام اصلاً خوب نیست. باور کنید حسابی قاطی کرده‌ام. نه که این روزها، به کل چند ماهی است این طوری‌ شده‌ام. شاید از اول هم همین طور بوده‌ام. ولی حالا که خوب نگاه می‌کنم این روزها بیش‌تر شده. من از اول عمرم هم هچین آدم شادی نبوده‌ام. جدی می‌گویم. هر چند بعضی وقت‌ها می‌زنم به در بی‌خیالی و اگر در این مواقع جدی‌ترین آدم دنیا هم پیش‌ام باشد، حسابی مچل‌اش می‌کنم که عمو یادگار هم به خواب‌اش نمی‌بیند. مثلاً همین پارسال تو ناهارخوری مدرسه، یکی از بچه‌ها داشت درباره‌ی کنکور با یکی دیگر جدی حرف می‌زد و من هم پریدم وسط حرف‌شان و قضیه را کاملاً عوض کردم تا حدی که آخر بحث به جام باشگاه‌های اروپا کشید! باور کنید آن‌ها اصلاً نفهمیدند. من استاد مغلطه کردن هستم. خصوصاً در یک بحث فلسفی اگر ببینم طرف‌ام چرند می‌گوید، طوری می‌پیچانم‌اش که نفهمد از کجا خورده. اما اگر طرف هم زرنگ باشد کار سخت می‌شود.
اما خب، به هر حال این زمان‌ها خیلی زیاد نیست و خیلی هم گذرنده‌اند. راست‌اش این جور مواقع هم من خیلی دل‌سردم. یعنی همون اول‌اش که شروع می‌کنم، مسئله به نظرم خیلی مسخره می‌آید ولی این جور مواقع همین که آدم می‌خواهد بی‌خیال قضیه شود یک مشکلی پیش‌ می‌آید و بحث به درازا می‌کشد که حاصل‌اش فقط سر درد و اعصاب‌خوردی است. باور کنید تمام کارهایی که تو زنده‌گی می‌کنم هم همین‌طور است. حتی کارهایی که در درازمدت برای‌شان برنامه‌ریزی می‌کنم. باورتان می‌شود؟ من وقتی کنکور را داده‌بودم؛ دو، سه ساعت بعدش همین حس به‌م دست داده‌بود و حسابی اعصاب‌ام به هم ریخته‌بود و اصلاً تا یک مدت افسرده‌گی گرفته‌بودم. مثل افسرده‌گی بعد از زایمان. یا هم‌چون چیزی که من فقط اسم‌اش را شنیده‌ام. به هر حال روی این لحظه‌های سرخوشی خیلی نمی‌شود حساب باز کرد. باور کنید همان دم که آدم در اوج سرخوشی است، ممکن است پاک افسرده شود. اما حالا که خوب فکر می‌کنم بی‌برنامه‌گی هم در این وضع روحی خیلی تأثیر دارد. همین دفعه از وقتی تغییر رشته داده‌ام این‌طور شده‌ام. نه که بد باشد. اصلاً برنامه داشتن یک جور زور است که آدم حال‌اش بد می‌شود. من دوست دارم هر وقت عشق‌ام بکشد کاری بکنم و اگر نظمی هم در کارهایم باشد یک نظم ذاتی و حسی باشد نه یک نظم حساب‌شده. به واقع من از این‌که کارهایم را مهندسی کنم و ذره‌، ذره‌اش دست‌ام باشد متنفرم. من کلاً از مهندسی بدم می‌آید دلیل‌اش هم شاید این باشد که به نظرم احمقانه می‌آید که آدم در یک چیز دقیق شود. نه که کلی‌نگر باشم نه! اما باور کنید از دقت کردن هم خوشم نمی‌آید. راست‌اش به نظرم جهان با همه‌ي جزئیات‌اش زیر لوای یک کل پوچ می‌لولد که اصلاً اهمیتی ندارد. مثلاً در همین رشته‌ي قبلی‌ام( کامپیوتر) شما فکرش را بکنید آدم در خط خط یک برنامه دقیق شود تا یک سین‌تکس ارر بگیرد! خیلی کار کسل‌کننده‌ای است. تازه این کار اصلاً روح هم ندارد. باز کارهایی که کمی روح دارد قابل تحمل است، اما باور کنید دقت در جزئیات یک چیز کار سخت و کسل‌کننده‌ای است.
اما چیزی که هست، این چیزها الآن برایم پاک بی‌اهمیت است و این بی‌اهمیت بودن‌اش هم سبب می‌شود، هیچ وقت جدی دنبال‌شان نکنم. باورتان می‌شود؟ من از سال دوم دبیرستان که به دبیرستان ر. رفتم، به جز سال پیش‌دانشگاهی‌ام هیچ سالی مثل آدم درس نخواندم. نه که سال پیش‌دانشگاهی برایم مهم باشد نه! فقط این‌که آن سال من خیلی مشکل شخصی داشتم و درس خواندن فقط راه گریز از مشکلات‌ام بود همین! آن سال من هیچ کتاب غیردرسی‌ای به جز چند داستان و مجموعه شعر نخواندم. سال بدی بود. راست‌اش هیچ سالی خوب نبوده. حتی آن سال سوم دبیرستان که من از هفت دولت آزاد بودم. می‌دانید، آن سال من به بهانه‌ی المپیادی بودن هیچ کلاسی را نمی‌رفتم و از طرفی چون از المپیاد کامپیوتر که عوض ریاضی قبول شده‌بودم، چیزی نمی‌دانستم تمام وقت‌ام را به کارهای غیردرسی می‌گذراندم. اصلاً همان موقع بود که بعضی وقت‌ها ساعت 2 عوض این‌که سر کلاس بروم می‌رفتم جهاد دانشگاهی و فیلم می‌دیدم. اما با این حال باز هم سال خوبی نبود. یادم است آن سال در یک جشنواره‌ی دانش‌آموزی یک داستان کوتاه دادم که چون شرکت‌کننده‌ی دیگری در آن بخش نبود، فقط یک لوح به‌ام دادند. فکرش را بکنید آن‌ها حتی داستان را نخوانده‌بودند. حالا نه که داستان خوبی باشد. نه! اما حق‌اش بود لااقل یک بار بسته‌ی پستی را باز می‌کردند و داستان را می‌خواندند. می‌دانید برگزارکننده‌گان این جشنواره‌ها به کل آدم‌های بی‌شعوری هستند. شما فکرش را بکنید در آن جشنواره هم داستان بود هم شعر و هم هنرهای تجسمی مثل نقاشی و عکاسی و چیز بدتر این‌که جشنواره دو بخش آزاد و غیرآزاد داشت. اصلاً انتظار داشتن از این آدم‌ها کار بیهوده‌ای است. آن‌ها اصلاً شعورشان به این چیزها قد نمی‌دهد و فقط حرف می‌زنند. مدام در حال فک زدن هستند و همه‌اش هم دارند تملق کسی را می‌گویند.
بگذریم. خیلی حوصله ندارم از اون روزها بگویم. هر چند که بد نبود، اما باور کنید هیچ چیز این دنیا خوب نیست. اصلاً سراپا دروغ است. بگذریم...




نابودی ایران‌شهر 


با آبگيري سد سيوند، محوطه تاريخي پاسارگاد به زير آب خواهد رفت. در حالي که امكان تغيير مسير آبگيري وجود دارد.
متخصصن می‌گویند در عرض چند سال رطوبت، محوطه‌ی تاریخی پارسه( تخت جمشید) را نیز خراب خواهد کرد.
این در حالی ‌است که پی‌گیری از دفتر ریاست‌جمهوری پاسخ داده‌است: وقتی، مردم به دنبال معاش‌اند، چند تخته‌سنگ پوسیده چه ارزشی دارد!
از چهارشنبه که این خبر را دریافت کرده‌ام، شوکه شده‌ام. هر چه می‌خواهم با قضیه منطقی برخورد کنم، نمی‌شود که اصلاً بخواهم یا نخواهم منطقی نیست. تصویر پاسارگاد و شکوه ایران در خاطرم است و مثل خوره به جان‌ام افتاده‌است و عذاب‌ام می‌دهد. دیروز به هر دری زدم بن‌بست بود و هر خبری که شنیدم بیش‌تر نگران‌ام کرد. همه‌ چیز خبر از مرگ پنهانی و آرام فرهنگ ایران‌شهر می‌دهد.
یکی از مسئولین گفته‌است که می‌خواهند موزه‌ای در زیر آب بسازند و من نمی‌دانم، چه‌گونه در حالی‌ که تنها پنج ماه به آب‌گیری سد مانده‌است، می‌توانند موزه بسازند و نمی‌دانم تا به کی می‌خواهند مردم را به سخره بگیرند و فریب دهند؟! مدیر پروژه‌ی سد مجوز رو می‌کند و در پاسخ مسئولین میراث فرهنگی می‌گویند که مقاوم‌سازی مانع می‌شود که آسیبی به پاسارگاد برسد. اما گفته‌ی دفتر ریاست‌جمهوری جای هیچ شکی باقی نمی‌گذارد. دی و یا بهمن ماه هشتادوچهار عملیات آب‌گیری آغاز مي‌شود و حدأکثر 5 ماه فرصت باقی‌ست تا از مرگ ایران‌شهر جلوگیری کنیم. مرگ پنهانی که به سان اعدام فرهنگ باستان‌مان در گوش فلک می‌پیچد و تاریخ را به لرزه می‌افکند.
نمی‌دانم چه‌طور توجیه خواهند کرد که دست به کشتن فرهنگ ایران‌شهر زده‌اند. آیا به گردن تنگی معیشت مردم می‌اندازند؟! چه توجیه احمقانه‌ای! چه‌گونه استدلال می‌کنند که این تخته‌سنگ‌ها که میلیون‌ها توریست را به خود جذب می‌کند، نمی‌تواند معیشت مردم را تأمین کند؟! چند بار باید از مسئولین پرسید که چرا ایرانی که در آمارگیری‌های جهانی از نظر سرمایه‌های توریستی در صدر است، از نظر جذب توریست در قهقرا است؟ اصلاً تا به حال به بعد اقتصادی و توریستی کارشان توجه کرده‌اند؟ مسلماً می‌دانند که درآمد توریستی منطقه صد مرتبه بیش‌تر از درآمدی است که سد می‌تواند داشته‌باشد. اما، چرا پاسخ‌گو نیستند؟ تا به کی می‌خواهند مردم را تحمیق کنند؟ تا به کی می‌خواهند همه چیز را به سخره بگیرند؟
پاسارگاد و پارسه، تنها سرمایه‌ی توریستی نیستند و تنها ارزش اقتصادی آن‌ها ملاک نیست. نماد ایران‌شهر هستند. از بین رفتن این آثار یعنی از بین رفتن هویت ایران‌شهر. یعنی گام برداشتن در راه نابودی ایران‌شهر. یعنی فرهنگ‌کشی. اما هشدار! فرهنگ‌کشی جرم است و بهای آن به صد مرتبه بیش‌تر از بهای کشتار عمومی است که این فرهنگ یادگار از چند هزار سال است که دست‌آورد نسل‌ها و دوره‌های گوناگون ایران‌شهر است و ملت را جای‌گزینی باشد و فرهنگ را نه. کشتن ملت ایران، کشتن یک نسل است و کشتن فرهنگ ایران‌شهر، کشتن چندین نسل است. مرگ همه‌ی اهالی ایران‌شهر است. مرگ همه‌ی آمال و آرزوهای یک ملت است. مرگ شکوه ایزدی ایران‌شهر است.
از بین رفتن پاسارگاد و پارسه، یادآور شعله‌های آتشی است که اسکندر به پیکر پارسه انداخت. یادآور چپاول چنگیزخان و توحش اعراب است.
یادتان نرود که اسکندر تنها زمانی توانست خود را هخا بنامد که ایران‌شهر را به آتش کشیده‌بود. و چنگیزخان با کتاب‌سوزی توانست ایران را چپاول کند و عمر زمانی‌که بار دیگر ایران‌شهر را به آتش کشید، توانست قد راست کند. ولی، دریغا! که امروز عمرها از درون کمر به کشتن فرهنگ ایران‌شهر بسته‌اند و تمدن دیرینه‌مان را نابود می‌کنند. دریغا که بار دیگر خوش‌بینی برادران‌مان ترکان را آواز می‌دهد و سفاهت ما چنگیزیان را. تا که چنگیز خان‌های ایرانی مرا و همه‌گان را گردن بزنند. تا فرهنگ ایران را از لبه‌ی تیز تیغ‌هایشان که از عهد عتیق به نام ایران و به کام انیران بیرون کشیده‌اند بگذرانند. تا که ایران را به دست انیران بسپارند و هر لحظه، یک گام در راه نابودی ایران‌شهر و غروب خورشید فروزان ایزدی‌اش پیش روند.

استعمار تنها زمانی می‌تواند بر ملتی مسلط شود که فرهنگ و تمدن دیرینه‌ی آن را نابود کرده‌باشد. تنها 5 ماه به مرگ ایران‌شهر باقی‌ست؟؟؟




هذیان2 


دفعه‌ی پیش نوشتم که از جمله‌‌ی:" پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی‌ست" متنفرم و... راست‌اش این هم در ادامه‌ی قبلی است و دلیل این‌که الآن می‌گویم فقط آن است که آن موقع که تایپ می‌کردم ساعت یک بامداد بود و من تازه از سفر آمده‌بودم و خیلی خسته‌بودم و البته عصبانی بودم. این سبب شده‌بود که تایپ کنم تا کمی روی کی‌برد بکوبم و اعصابم راحت شود، اما جواب نداد و بیش‌تر مرا کسل کرد. چون من به کل آدم عمل نیستم و بیش‌تر برنامه می‌چینم و این بیش‌تر مرا عصبانی می‌کند. راست‌اش این نوشته را قبلاً روی کاغذ نوشته‌بودم و آن روز فقط آن را تایپ کردم که... بگذریم. حالا گوش کنید ببینید چی می‌گویم.
چیزی که بار قبل نوشتم، تنها دلیلی نیست که من رو از آن جمله متنفر می‌کند. دلیل دیگرش خیلی مهم‌تر است که همان‌طور که بهتان گفتم از کامنت‌دونی شبح شروع شد. یک بار، که رفتم آن‌جا درست یادم نیست که اوخودش این جمله را نوشته‌بود و یا کسی این جمله را برایش کامنت گذاشته‌بود. به هر حال، وقتی من به آن‌جا رفتم این جمله در وبلاگ بود. اگر خوب یادم باشد، من پای آن نوشته خطاب به نویسنده‌ی این جمله چیزی نوشتم. آخر می‌دانید آن‌جا همیشه عده‌ای دارند با هم بحث می‌کنند و تمامی کامنت‌ها خطاب به یک‌دیگر است و شما اگر یک بار هم حتی به آن‌جا رفته‌باشید، حتماً احساس کرده‌اید که آن‌جا غریبه هستید و خواه‌ ناخواه برای آن‌که از دل‌تنگی درآیید برای کسی کامنت می‌گذارید؛ ولو این‌که به نوشته‌ کاملاً بی‌ربط باشد! حالا نه این‌که من از این قضیه بدم آمده‌باشد و الآن ناراحت باشم و بخواهم برایتان بگویم، نه! ابداً من اصلاً از رفتار آدم‌های آن‌جا چیزی به دل نگرفته‌ام، این را جدی می‌گویم. فقط این‌که وقتی آدم به آن‌جا می‌رود یاد چت‌روم یا جلسه‌ی پالتاک، یک تریبون سخنرانی و یا هم‌چون چیزی می‌افتد که آدم‌هایش احساس می‌کنند که خیلی جدی هستند، ولو این‌که در مورد چیز مسخره‌ای چون شراب حرف بزنند! شاید هم واقعاً جدی هستند؟! به هر رو این‌طور به نظر می‌رسند. من پای آن نوشته، کامنت گذاشتم که:" جلوی خانه‌ي ما پر از دار و درخت بود که پر از پرنده بود و هر روز من با صدای پرنده‌هایش از خواب بیدار می‌شدم و بعد پرواز آن‌ها را نگاه می‌کردم. اما یک روز به بهانه‌ی هرس کردن، تمام شاخه‌های درختان را از بیخ بریدند. از آن پس دیگر پرنده‌ای نماند و پروازشان به‌کلی از بین رفت." و البته بعد هم یادم نیست که چی نوشتم و به شبح کلی بر خورده‌بود. راست‌اش بعضی وقت‌ها من به کلی از کوره در می‌روم. آن بار هم، هم‌چون اتفاقی افتاد که حتی شبح پیش خواهرم گلایه کرده‌بود( البته مجازی) اما من واقعاً از این موضوع ناراحت شده‌بودم. منظورم هرس کردن درخت‌هاست. فردای آن روز امتحان معارف1 داشتم و هنوز به صفحه‌ی 40 کتاب نرسیده‌بودم که صدای اره بلند شد. من واقعاً عصبانی شدم و کتاب را پرت کردم، حالا نه ‌این‌که می‌خواستم درس نخواندن‌ام را به آن موضوع ربط دهم و خودم را تبرئه کنم، چون بعضی وقت‌ها آدم این کار را می‌کند و من هم قبلاً وقتی راهنمایی بود این‌طور بودم، اما الآن واقعاً در بندش نیستم و موضوع برایم کاملاً بی‌اهمیت است. هر چند فردایش امتحان را خراب کردم و اگر کناردستی‌ام مانند خودم، حتماً می‌افتادم، واقعاً نمی‌خواستم بهانه بگیرم. من پاک قاطی کرده‌بودم؛ این شد که رفتم بیرون تا با آن‌ها دعوا کنم، من واقعاً هم‌چین قصدی داشتم، ولی وقتی آن‌ها را دیدم پاک ترسیدم و عقل از سرم پرید. نمی‌دانم چرا؟ کاری که کردم، پرسیدم:"چرا این‌ها را می‌برید؟" می‌دانید در جواب چی شنیدم؟ یارو گفت:" همین‌ طوری." و زد زیر خنده. خیلی عصبانی شدم و واقعاً غصه‌ام گرفت. این شد که به خانه برگشتم و یک دعوای مفصل با مادرم کردم. نمی‌دانم، چرا اما من واقعاً این کار را کردم. چون من خیلی آن پرنده‌ها را دست داشتم و فضای پارک با آن‌ها زیبا بود. من، آن روز واقعاً حس کردم که پرنده‌ها به یادمانی‌تر از پرواز هستند. فکرش را بکنید، اگر آن‌ها نباشند، می‌شود مانند الآن که نه پرنده‌ای است و نه پروازی که حالا می‌خواهد به یاد کسی بماند یا نه. که اصلاً می‌خواهم به یادم نمی‌ماند و انقدر عذابم نمی‌داد، این را جدی می‌گویم. شاید شما درست متوجه این موضوع نشوید، اما من واقعاً از موضوع نبودن پرنده‌ها دلم گرفته‌بود. حالا فکرش را بکنید، آن روز کسی به من آن جمله را می‌گفت چه کار می‌کردم. هر چند که بسته‌گی دارد که چه کسی بگوید. مانند این‌که معشوق آدم و یا کسی که آدم را واقعاً دوست داشته‌باشد، این را بگوید شاید از روی یک احساس پاک بگوید، اما شما فکرش را بکنید که آن مأمورهای پارک این‌ کار را می‌کردند، آن وقت چه حسی به من دست می‌داد. اما با این حال باید قبول کرد که حتی اگر معشوق آدم هم هم‌چین حرفی بزند، فقط از آن رو می‌گوید که احساس می‌کند باید به نوعی آدم را از آن حال در آورد و غصه‌ی آدم را کم کند، وگرنه او هم به کل از روی حسی که باید این جمله را نمی‌گوید. باید قبول کرد که او هم دروغ می‌گوید، گیرم حقه‌باز نباشد اما دروغ می‌گوید. الآن که فکر می‌کنم می‌بینم اگر او حقه‌باز باشد، می‌تواند آدم را تا سرحد گاو مشدحسن پیش ببرد. شاید آفریننده‌ی جمله هم بعدها به کل از گفتن این جمله پشیمان شده‌است. فکرش را بکنید آدم زیر خروارها خاک خوابیده‌باشد و بعد این جمله به یادش آید و یا برعکس این جمله را بگوید و بعد به خاطرش آید که زیر خروارها خاک خوابیده‌است. آن‌گاه به کل از گفتن جمله پشیمان می‌شود و شاید از روی ناچاری و یا از روی این که زحمت آفرینش جمله‌اش به هدر نرود، آن را پاک نمی‌کند. راست‌اش اگر خوب دقت کنیم، آفریننده‌ی جمله هم یا آدم بی‌فکری بوده و اصلاً به آن موضوع خروارها خاک فکر نکرده‌است و یا آدم دروغ‌گویی بوده‌ و خواسته‌است خودش را فریب دهد. اما از آن رو که در لحظه‌ي گفتن جمله خواسته به خود امید به زنده‌گی بدهد، کارش چندان هم بد نیست. اما باید قبول کرد که گوینده‌ی آن چنین حسی ندارد، او واقعاً دروغ‌گو و حقه‌باز است.




هذیان1 


الآن دیگر یقین دارم که گوینده‌ی این جمله، آدم دروغ‌گو و حقه‌بازی است. منظورم این جمله است:" پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است." نمی‌دانم برای شما گفته‌ام یا نه. راست‌اش چیزی که الآن می‌خواهم بگویم، اول از کامنت‌دونی شبح شروع شد. یادم نیست چه موقع از سال بود و پای کدام نوشته‌اش. به هر حال آن زمان من خیلی به وبلاگ شبح می‌رفتم. به نظرم خیلی انسانی می‌آمد. وا قعاً نویسنده‌ی وبلاگ را دوست داشتم. دروغ نمی‌گویم من واقعاً او را دوست داشتم و حتی خیلی مایل بودم که او را از نزدیک ببینم. البته به طور اتفاقی، چون گذشته از این‌که من کلاً از قرار گذاشتن متنفرم و دلیل‌اش هم مفصل است، او خیلی مجازی است و خیلی هم البته زرنگ است و از این رو به هیچ وجه دم به تله نخواهد داد و این سبب شد که من چند مدت پس از آن که خواستم ببینم‌اش، پاک منصرف شدم چون همان‌طور که گفتم او خیلی مجازی است و از این رو او باید من رو می‌شناخت و من هم از این که دیده شوم و طرف را نبینم واقعاً بدم می‌آید، به ویژه این‌که طرف هم آدم زرنگی باشد. به هر رو، دیگر الآن چندان بهش رغبت نمی‌کنم. به نظرم یک جور کلیشه‌ای می‌آید که آدم را کسل می‌کند. با همه‌ی این‌ها، این جمله هم از وبلاگ شبح یادم مانده که الآن واقعاً از آن متنفر. نه که تنها از این جمله بدم بیاید، نه! از همه‌ی این دست جمله‌ها بدم می‌آید. منظورم جمله‌هایی است که حالت شعرگونه دارند. به واقع من حتی از شعرهای شعارگونه هم متنفرم. می‌دانید بعضی از این اشعار به نظر خیلی ساخته‌گی می‌آیند. منظورم این است که اصلاً از دل شاعر برنیامده‌اند و به نوعی فرمایشی هستند. شاید بتوان گفت مبتذل هستند. می‌دانید؟ من از خیلی شعرهای فروغ و شاملو خیلی خوشم می‌آید، گو این‌که اصلاً در بند این چیزها نبوده‌اند و قصد رساندن حرفی را ندارند و فقط احساس شاعر را بیان می‌کنند. اصلاً شعر بیان کردن احساسات صرف است. همین! اما با این حال حساب شعرهای مفهوم‌گرا از شعارگرا سواست. از این رو از این جمله متنفرم، چون از روی احساس نبوده و چیزی که در آن مسلم است این‌که دروغی است. گیرم آفریننده‌اش هم با احساس گفته‌باشد، اما دروغی است و آفریننده‌اش حداکثر برای دلداری خودش این کار را کرده‌است. نمی‌دانم، که شما هم به این نتیجه رسیده‌اید یا نه؟ منظورم این است که در هر د‌لداری‌ای، دروغی نهفته است. چون شخصی که دلداری می‌دهد به موضوع واقف است و از نقطه ضعف طرف استفاده می‌کند و آن را نقطه‌ی قوت خود می‌کند و او را فریب می‌دهد. چون می‌دانید، شخصی که دل‌اش می‌گیرد به عمد این کار را نمی‌کند و دیگری که دلداری می‌دهد به عمد می‌خواهد او را تسکین دهد و از این رو دروغ می‌گوید. مثلاً‌ مادری را در نظر بیاورید که وقتی بچه‌اش زمین می‌خورد و گریه می‌کند به او می‌گوید که چیزی نیست و بعد خودش دل‌اش می‌سوزد. یعنی واقعاً‌ او دروغ می‌گوید. حالا باز آفریننده‌ي جمله قابل تحمل است، چون فقط دروغ‌گو است، اما گوینده‌ی جمله مسلماً آدم حقه‌بازی است. گو این‌که با این کار می‌خواهد امید واهی در دل دیگران بکارد. به نظرم کار شایسته‌ای نیست. یعنی او به نوعی پرنده‌های احتمالی آینده را بازیچه می‌کند بدون آن‌که به آن‌ها بگوید. امید به هیچ که به نظر کار پستی است. در نظر داشته‌باشید که گوینده همیشه از این جمله در جهت اهداف‌اش استفاده می‌کند تا به مخاطب‌اش چیزی را القا کند. راست‌اش من از این‌که چیزی را به ذهن دیگران القا کنند متنفرم. آن‌را نوعی حقه‌بازی می‌دانم. خب، شما حتماً می‌دانید که این جمله در چه نوع مجالسی بیان می‌شود. در این مجالس معلوم است که گوینده جمله را از روی احساس نمی‌گوید و می‌خواهد مفاهیمی چون از خودگذشته‌گی و شهادت و هم‌چین چیزهایی را به دیگران القا کند. تا او از روی منطقی ساخته‌گی آن کارها را انجام دهد و یا تبلیغ( واقعاً کار پستانه‌ای است، این را جدی می‌گویم.) کند. به نظرم آدم نباید هم‌چین کارهایی را از روی منطق انجام دهد، چون هر چه باشد این منطق را یک تفکر انسانی به او تلقین کرده‌است که معلوم است تفکری پستانه است، چون آن را از طریق القا که خود با آزادی در جنگ است به‌دست آورده‌است. به نظرم آدم هر وقت که عشق‌اش بکشد باید این کارها را بکند و گرنه کاری مبتذل می‌کند که خیلی نفرت انگیز است.
اما با این حال این تنها دلیلی نیست که من را از این جمله متنفر می‌کند. ادامه دارد...
پی‌نوشت:
راست‌اش خیلی خسته‌ام و حوصله‌ی تایپ کردن ادامه را ندارم. از این رو از وسط نوشته را شکستم. به هر حال این طور شد دیگر.




شکواییه 


چند هفته‌ای است که هر بار که ای‌میل‌ام را چک می‌کنم، از چهار تا میل که به باکسم آمده‌است حداقل سه ای‌میل‌اش مربوط به گروهی است موسوم به "جوانان آزادی‌خواه". از ماهیت این گروه هیچ خبری ندارم. به نظر عده‌ای جوان هستند که چون صبح تا شوم پیاده خیابان گز می‌کنند، زیر آفتاب الکی داغ کرده‌اند. راست‌اش ای‌میل‌هایشان نفرت‌انگیز است و آدم را به تهوع وامی‌دارد. اندیشه‌های پوسیده و چریک‌مآب‌شان حال آدم را به‌هم می‌زند.
حالا هم که بحران کردستان را دست گرفته‌اند و برای خودشان تزهای انقلابی می‌دهند و ملت کردستان را می‌خواهند همچون سیاهکلی‌ها مهره‌های شطرنج سیاست‌شان کنند. یک عده جان‌شان را در دست می‌گیرند و این‌ها پستانه فراخوان می‌دهند و دیگران را آنتریک می‌کنند، راست‌اش از این‌ها بیش‌تر از حاکمیت فعلی حالم بد می‌شود. چون به قول قدیمی‌ها لااقل این‌ها خورده‌اند، اما این حزب تازه‌‌تأسیس خیلی مانده تا خون‌آشامی کند. اسم خودشان را گذاشته‌اند آزادی‌خواه و هر بار که در جواب ای‌میل‌شان نوشته‌ام دیگر به من ای‌میل نزنید، باز هم از رو نرفته‌اند و هر دفعه بیش‌تر از قبل فراخوان داده‌اند و عجیب آن‌که هر بار یک متن را به اسم جوانان آزادی‌خواه شهری می‌فرستند! مثلاً یک بار اصفهانی‌اند، یک بار تهرانی‌اند، یک بار مهابادی(!) یک بار کرمانشاهی و...
چرا دروغ؟! به نظرم دوره‌ی "مشی چریکی" گذشته‌است و دیگر در عصر ارتباطات و دنیای صلح و دوستی(!) که بز و گرگ کنار هم با کینه به یک‌دیگر نگاه می‌کنند و با این‌که هزار لیچار بار هم می‌کنند، اما مسالمت‌آمیز کنار هم به سلاخ‌خانه‌های آدمی‌زاد می‌روند، دیگر حرف‌ چریکی زدن از فحش ناموسی هم بدتر است. راست‌اش را می‌گویم که دروغ‌گو را در جهنم هزار بلا به سرش می‌آورند که اوین به خواب‌اش هم نمی‌بیند؛ من چه‌گوارا را واقعاً دوست دارم. چون حرف‌اش با عمل‌اش یکی بود. معقول، چه‌گوارا مثل این‌ها فراخوان نمی‌داد و مثل شیر می‌جنگید. اگر می‌خواست به بولیوی برود، فراخوان بسیج عمومی نمی‌داد و خودش با دیگر چریک‌های واقعی به بولیوی می‌رفت. بدون این‌که از کسی چشم‌داشت کمکی‌ داشته‌باشد و مانند یک پهلوان واقعی که همان رستم خودمان باشد، بار یک ملت را می‌خواست به دوش بکشد. اما متأسفانه این‌ها هیچ‌کدام‌شان با وجود تمام ادعاهای مسخره‌شان جنم مبارزه کردن را ندارند و خودشان را به کون چه‌گوارا(!) می‌بندند و با این زر زر کردن‌ها فقط ملت را در خط قرمز نگاه می‌دارند. به هر حال این‌که حرف زدن از چه‌گوارا و دیگر چریک‌ها به نظرم توهین است که خب، امیدوارم که خدا تو آخرت به صلابه‌شان( سلابه!) بکشد، ما که هر چی گفتیم حرف تو کله‌ی این‌ها نرفت که نرفت. بی‌شرف‌ها کار را به جایی رسانده‌اند که نسبت به بعضی از واژه‌ها واقعاً حساسیت گرفته‌ام، نسبت آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، اپوزسیون، حزب(‌ حتی از نوع اللهی‌اش!) و...
دیگر این‌که گیرم این‌ها واقعاً چریک هم باشند، ترجیح می‌دهم انقلابی که به رهبری این اراذل شکل می‌گیرد( به فرض محال) اصلاً‌ شکل نگیرد. آدم‌های احمقی که هنوز نفهمیده‌اند که کی برای چریک شدن مستعد است و کی نیست، چه‌گونه حرف از براندازی می‌زنند؟! من که مانده‌ام! آخر بالام جان من، دو سال است که به خاطر پرهیز از خشونت گوشت نمی‌خورم و از دیدن خون چندش‌ام می‌شود و وقتی سر بریده‌ی گوسفند را حتی در کله‌پزی می‌بینم، حالم بد می‌شود. حالا شما احمق‌ها می‌خواهید بیایم سلاح دست بگیرم! بنازم به اون عقل و شعور نداشته‌تان.
ببین به کجا رسیده‌ایم که حالا این جماعت احمق که هنوز بیست‌وهفت سال از بقیه‌ی توده‌ی مردم ایران عقب هستند، می‌خواهند برای ما آزادی به ارمغان آورند، اسم خودشان را می‌گذارند آزادی‌خواه و آن‌گاه هر بار به حقوق نداشته‌ی شهروندی ما تجاوز می‌کنند! هنوز نکرده‌اند ادبیات پوسیده‌شان را عوض کنند و آن‌گاه دم از پیشرفت فرهنگی می‌زنند، بهشان توصیه می‌کنم این گه‌ها را خودشان قرقره کنند، این گه‌خوری‌ها به من یکی نمی‌آید. سر آخر یک متن کوتاه ازشان می‌آورم تا فکر نکنید دروغ می‌گویم. لطفاً به لحن و ادبیات نوشته دقت کنید و بگویید شما را یاد چه دورانی می‌اندازد.

امروز روز ماست.
پنجشنبه 13مرداد روز اعتراض علیه تعدی جمهوری اسلامی به عزیزان ماست.مردم آزادیخواه مبارزات ما علیه این رژیم سرکوبگر به مرحله حساسی رسیده است.ما توانسته ایم که شکل مبارزه منسجم وهماهنگی را در 1ماه گذشته به وجود آوریم و به این شکل بندی جدید جمهوری اسلامی با همه این تعریف ها از سر سبد بودن در جنایت توانسته ایم که در منگنه شدیدی قرار دهیم.جمهوری اسلامی قادر نیست در مقابل ما بایستد واین خشونتی که از خود بروز میدهد برای ارعاب است چرا که میداند اگر نتواند در این مرحله جلویش را بگیرد دیگراز آن اثری باقی نخواهد ماند.مردم انقلابی باید مقاومت کرد وپیش برد این جنبش را.ما اگر بتوانیم همچنانکه تا امروز این کار را کرده ایم جواب سرکوب این جلادان را با اعتراض بیشتر،قویتر و وسیعتر بدهیم دیگر شاهد فرو ریختن این رژیم از داخل و بیرون خواهیم بود شاهد پراکنده شدن نیروها از اطراف این رژیم خواهیم بود.
به همین منظور برای رسیدن به این هدف مابایستی بتوانیم هم این اعتراضات را در کردستان زنده نگه داریم وگسترش دهیم و کار مهم تر اینکه دامنه این طلیعه انقلاب را از کردستان بیرون بیاوریم و به سایر مناطق جامعه بکشانیم و بدین صورت شکلی فراگیر تر به این اعتراضات دهیم وهم مانع تنها ماندن مردم در کردستان شویم تا رژیم بتواند دست به سرکوب
میخواهیم وفراخوان مدهیم که کار سازماندهی و ایجاد این اعتراضات در منطقه خود را در دستور کار قرار دهند و از مبارزات مردم در همه جا حمایت و پشتیبانی فعال کنند .ما میتوانیم و باید این رژیم را بیندازیم.دراینجا از همه مردم برابری طلب و آزادیخواه اصفهان میخواهیم در کنار مردم کردستان و همه مردم ایران دست به اعتراض بزنند و به خیابانها بیایند .این روز میتواند روز ما باشد.پیش به سوی انقلاب .زنده باد آزادی برابری مرگ بر جمهوری اسلامیپیش به سوی آزاد کردن دستگیر شدگان انجمن جوانان آزادیخواه-اصفهان 12/5/1384 بزند.ومسئله دیگر اینست که این اعتراضات را همچنانکه تا به امروز بوده از تعرضات ناسیونالیستها و فدرالیستها دور نگه داریم.امروز همه میدانند خواست مردم آزادی برابری رفاه آزادی دستگیر شدگان و معرفی و محاکمه عاملین آدمکشیها که خود جمهوری اسلامی است میباشند.ما در اینجا از همه واحدهای آج آ میخواهیم وفراخوان مدهیم که کار سازماندهی و ایجاد این اعتراضات در منطقه خود را در دستور کار قرار دهند و از مبارزات مردم در همه جا حمایت و پشتیبانی فعال کنند .ما میتوانیم و باید این رژیم را بیندازیم.دراینجا از همه مردم برابری طلب و آزادیخواه اصفهان میخواهیم در کنار مردم کردستان و همه مردم ایران دست به اعتراض بزنند و به خیابانها بیایند .این روز میتواند روز ما باشد.پیش به سوی انقلاب .

زنده باد آزادی برابری
مرگ بر جمهوری اسلامی
پیش به سوی آزاد کردن دستگیر شدگان
انجمن جوانان آزادی‌خواه-اصفهان 12/5/1384


پی‌نوشت:
1- چند روزی است که بلاگ‌رولینگ برای من فیلتر شده‌است و نمی‌توانم پینگ کنم و لینک‌های وبلاگ‌هایی هم که از بلاگ‌رولینگ استفاده می‌کنند، نمی‌آید. آی‌اس‌پی را هم عوض کردم باز هم همان‌طور است، اگر شما هم این مشکل را دارید لطفاً بگویید. ضمناً من به یک فیلترشکن خوب هم نیاز دارم. همه‌ی فیلترشکن‌های قبلی‌ام فیلتر شده‌اند و کلی افسرده‌گی گرفته‌ام.
2- در رابطه با پست قبلی‌ام این مطلب را بخوانید.




ای ایران، ای مرز پر گوهر ای خاک‌ات سرچشمه‌ی هنر 


نمی‌دانم تا به حال هرمزگان رفته‌اید یا نه؟! اگر نرفته باشید همی حتماً درباره‌ي زیبایی‌های آن شنیده‌اید. از هنر ناب و مردم خون‌گرم آن هم حتماً چیزهایی می‌دانید. غروب بندر را وقتی با موسیقی زیبای بندری می‌آمیزد، اگر از نزدیک ندیده‌باشید، در فیلم‌ها و مستندها حتماً دیده‌اید و لذت برده‌اید. با این حال اگر هیچ‌کدام از این‌ها برایتان پیش نیامده‌است با سر زدن به این وبلاگ و لینک‌های هرمزگانی‌اش این باور در شما به‌وجود می‌آید که هرمزگان واقعاً زیباست و مردم آن واقعاً هنرمند و خون‌گرم هستند و وبلاگ‌نویسان آن هم که خیلی دوست‌داشتنی‌اند.
حال چه پیش آمده‌است که امروز از بدیهیات می‌گویم؟! نمی‌دانم تا به حال اصطلاح "فارسی‌زدایی خلیج‌فارس" را شنیده‌اید یا نه؟! این اصطلاح از زمان ناصرالدین شاه به‌وجود آمد که انگلیسی‌ها به بهانه‌ی بیرون کردن دزدان دریایی از این منطقه، تصمیم به فارسی‌زدایی خلیج‌فارس گرفتند به این عمل زشت‌شان تا جایی جولان دادند که هویت خیلی از مناطق این خطه از فارسی به عربی تغییر کرد و اقوام عرب که زمانی تنها دزد دریایی بودند، استقلال یافتند و امروز سلطه‌ی روزافزون آن‌ها بر این خطه را شاهد هستیم. راست‌اش اصلاً دوست ندارم که وارد یک بحث نژادپرستانه شوم و هیچ تمایزی میان فارس‌ها و عرب‌ها قائل نیستم و به واقع این سیاست کثیف انگلیسی بود که سبب به‌وجود آمدن این تنازعات میان اقوام مختلف حکومت فئودالیته‌ي سابق ایران شد و اکنون من را مجاب می‌کند در جهت دفاع از فرهنگ کشورم وارد بحثی شوم که ممکن است نژادپرستانه تعبیر شود، امیدوارم کسی نرنجد و بد تعبیر نشوم.
بگذریم، سؤالی که این‌جا مطرح است این‌که آیا تنها اشتباه و بی‌توجهی میرزاتقی‌خان امیرکبیر سبب سلطه‌ی دزدان دریایی بر خلیج‌فارس شد؟ مسلماً جواب خیر است. اهمیت خلیج فارس به حدی است که امروز یک از گرایش‌های رشته‌ي جغرافیای دانشگاه تهران و در آینده‌ دیگر دانشگاه‌های کشور به حساب می‌آید. از این رو انگلیس و به تبع آن اعراب حاکم‌شده بر این منطقه که پیش از ما به اهمیت آن پی برده‌بودند، هر چه بیش‌تر در جهت پیش‌برد اهداف خود، یعنی فارسی‌زدایی و سلطه‌جویی پیش رفتند و از طرفی ناآگاهی و بی‌توجهی دولت‌های حاکم بر ایران از همان زمان‌ها سبب شد که خلیج‌فارس از احاطه‌ی ایران خارج شود و در پی آن هویت‌اش هر روز بیش‌تر دست‌خوش تغییر شود و از لحاظ ارضی هم به وضوح شاهد جدا شدن بخش‌هایی از خاک ایران در این منطقه بودیم که به عنوان نمونه بحرین را می‌توان نام برد. اما عملیات فارسی‌زدایی امروزه دیگر در جهت تسلط ارضی شکل نمی‌گیرد و از همه نظر نمود می‌یابد و یکی از مهم‌ترین آن‌ها بعد فرهنگی آن است. چندی پیش شاهد بودیم که در ادامه‌ی همین عملیات حتی وقاحت را به سرحدی رساندند که نام خلیج‌فارس را به آن نام مندرآوردی تغییر دهند و یا این‌که هنوز هم مسئولین و اخبارگویان بی‌سواد ما جزیره‌ی "راز" را "سیری" ( تلفظ نادرست سری به معنی رازآمیز از روی نوشته‌ی انگلیسی آن که در نقشه‌های عربی و انگلیسی دیده‌بودند!) می‌خوانند.
اما چیزی که مطرح است این‌که همواره تغییردهنده با تغییرکننده هماهنگ عمل می‌کند. به عنوان نمونه در مورد بالا اگر ما خودمان در زمان پهلوی به نقشه‌های خودمان اعتماد می‌کردیم و جلوی تغییر نام این جزیره از راز به سر را می‌گرفتیم، هیچ‌گاه نام آن سیری نمی‌شد. کاری که در اقدام اخیر خود نتوانستند بکنند و خلیج‌فارس همواره فارس ماند که هویت‌اش این بود.
حال چه چیزی سبب شده‌است که امروز از خلیج‌فارس بگویم؟! بندرعباس از مهم‌ترین بندرهای خلیج‌فارس است که روزگاری عروس خلیج‌فارس بود و امروز جای خود را به "دبی" داده‌است! اما چرا؟!
چند روزی است که مسئولین سازمان اوقاف و اماکن بندرعباس، تصمیم گرفته‌اند در عملیات بازسازی امامزاده سیدمظفر، فرهنگسرای شهید آوینی این شهر را که مجاور امامزاده است خراب کنند.( برای اطلاعات بیش‌تر این‌جا را کلیک کنید.) اما چرا؟! آیا ما هم باید اشتباه امیرکبیر را تکرار کنیم؟! در شرایطی که اماراتی‌ها برای هر چه توریست‌پذیرتر کردن دبی از هنر ما ایرانی‌ها استفاده می‌کنند و فرهنگ ما را به جای فرهنگ نداشته‌ی خودشان جا می‌زنند، چرا ما باید بار دیگر ضعیف عمل کنیم و فرهنگسرایی را که زاینده‌ی فرهنگ در شهری به این مهمی است، خراب کنیم؟! از بین بردن این فرهنگسرا نه تنها برای هرمزگانی‌ها مضر است، بلکه برای تمام ایرانی‌ها مضر است. با از بین بردن هر فرهنگسرا و هر مدرسه و هر مکانی که در آن علم‌آموزی می‌شود و هنرآموزی می‌شود، تیشه‌ای بر فرهنگ و هنر دیرینه‌مان می‌زنیم و در جهت از بین بردن فرهنگ این منطقه و ایران عزیزمان و همچنین در جهت طرح فارسی‌زدایی خلیج‌فارس یک گام برمی‌‌داریم و فرهنگ خود را در آستانه‌ی پرتگاه قرار می‌دهیم. دوستان بیایید امروز که این دوستان عزیز وبلاگ‌نویسان هرمزگانی، به تنهایی بار فرهنگی ایران و هرمزگان را بر دوش گرفته‌اند، تنهایشان نگذاریم و همه با هم با طرح‌هایمان آن‌ها را حمایت کنیم. تا بار دیگر شاهد از بین رفتن فرهنگ ایرانی نباشیم و با تلخ‌کامی در سوگ آن‌ ننشینیم. بیایید ما که برای فرزندان بمی و ساخته شدن خانه‌ی موسیقی بم، استاد شجریان را تنها نمی‌گذاریم( می‌گذاریم؟!) این بار هم این دوستان را تنها نگذاریم. شاید روزی رسد که سمفونی خلیج‌فارس را یک گروه ایرانی و نه ایتالیایی در این فرهنگسرا بسازند. یادمان نرود که هرمزگان برای همه‌ی ما عزیز است چون ایران برای‌مان عزیز است. بیایید تلاش کنیم و جلوی این فرهنگ‌کشی ناآگاهانه را بگیریم و هر چه بیش‌تر این فرهنگ فروخفته‌ را بارور کنیم تا بار دیگر شاهد شکوفایی آن باشیم و آن‌گاه با غرور بگوییم:
هنر نزد ایرانیان است و بس!




آن‌چه هست و من نمی‌خواهم 


همیشه آن‌چه فکر می‌کنیم، وارونه اتفاق می‌افتد. یعنی هر لحظه از زنده‌گی را وارونه نگریسته‌ایم و یا دیگران برایمان وارونه می‌نگرند؟! همیشه این حس در من بوده‌است که آن لحظه‌ای که از رویای شیرین و یا گاهی تلخ‌ام بیرون آیم، آن‌چه به هم بافته‌ام وارونه در پیش چشم‌ام نقش می‌بندد! چرایش را خوب نمی‌دانم، شاید از آن رو باشد که همیشه خیرخواه خودم و گاس هم خودمان هستم و دنیا نیکی نمی‌شناسد. بگذریم از آن‌که اصلاً خیر و ملاک سنجش نیکی چیست؟! من آن‌را نسبی می‌دانم و مرکز سنجش را بنا به غریضه‌ی خویشتن‌دوستی در خود قرار می‌دهم. به هر حال این‌که محور حرکت من با محور حرکت جامعه یکسان نیست و این سبب دگرگونی و بحران می‌شود، یا در جامعه، یا در من و یا در هر دو. کسی چه می‌داند؟!
با بحران چه‌گونه باید برخورد کرد؟ می‌توان به قول فروغ بیش‌تر از این‌ها به حل جدولی پرداخت و یا بر عکس به عمل فروغ بیش‌تر از این‌ها طغیان کرد. واضح‌تر بگویم، شوپنهاور راه مقابله با دنیای وارونه را وارونه نگریستن به آن می‌داند و نیچه لبخند زدن را پیشنهاد می‌کند! هر چند که عمل آن دو کاملاً بر عکس است. نیچه فریاد می‌زند خدا مرده‌ است و شوپنهاور می‌گوید که در خواب بچه‌ای زنده‌گی می‌کند! این را باز به وارونه نگریستن خودم و یا وارونه بودن آن دو که خود بحرانی بودند که در گلوی بشریت ترکیدند، نسبت می‌دهم. باشد که در گور نلرزند!
در نوشته‌ی قبلی‌ام با شوقی که اکنون خودم آن‌را در وجودم غریب می‌دانم، از برنامه‌ی موسیقی بانوان نوشتم! به امید این‌که انفجاری در موسیقی پایه‌ریزی شود.( البته نه حالا) نوشتم و امید داشتم که در آغاز راه به جایی برسم. امید داشتم، این جشنواره که به مناسبت تولد فاطمه زهرا و هفته‌ی زن( به روایت خودشان!) برگزار شده‌بود( این را تا لحظه‌ی شروع سخنرانی نمی‌دانستم! چه احمقانه؟!) راهی شود که بتوانم پیش‌زمینه‌ی کاری خودم را شکل دهم و چیزکی دستم آید. خب، بر عکس آن‌چه فکر می‌کردم مقاله‌ی ملیحه سعیدی هیچ ربطی به زن نداشت و برعکس تا جایی که توانست برای خودش و دیگر هنرمندان(!) تقدس قائل شد و هنر را به سبک همان قرن هفتمی‌ها تعریف و به‌تر بگویم، تحریف کرد. عوض مقاله، انشا نوشته‌بود. و با وجودی‌که این‌جا را نمی‌خواند، به ایشان قول می‌دهم اگر معلم انشای او بودم بهش بیست می‌دادم. اه! نه یادم رفت، نوزده می‌دادم؛ چون خب شگرد معلم‌هاست که کسی بیست نشود و البته که ایشان حتی نکرده‌بود یک بار هم قبل از شروع برنامه از روی متن بخواند و چند تپق زد ...
حالا سعیدی می‌گوید برای شعر فروغ آهنگ بسازد!( نه رسماً) به نظر بعید است کسی که این چنین برای هنر تقدس قائل می‌شود، بتواند احساسی درست از این شعرها را ارائه دهد. نه این‌که بگویم شعر فروغ معرکه است و یا برعکس چرکین است. نه! تنها این‌که مقدس نیست و در قالب مقدسات نمی‌گنجد و اصلاً چه‌گونه کسی که علیه تقدس جنگیده‌‌است، می‌تواند در قالبی مقدس بگنجد؟!
دیگر این‌که سعیدی باز هم درباره‌ي ساز قانون گفت! نمی‌دانم به روز زن( به روایت خودشان!) چه ربطی داشت که سعیدی حدود ده دقیقه از این ساز و خدمات‌اش برای ایرانی‌سازی این ساز گفت! نمی‌گویم که نکرده‌است و نمی‌گویم که کم گذاشته‌است؛ نه! ابداً واقعاً به خاطر خدمات‌اش و به خاطر زحمات دل‌سوزانه‌اش از صمیم قلب دوست‌اش دارم، اما والله این‌جا جایش نبود. سعیدی خوب نمی‌زند، عالی می‌زند. آهنگ‌سازی‌اش بر کارهای فولکلوریک‌اش و هم‌چنین تکنوازی‌هایش عالی است. از طرف دیگر او خوب تشخیص داده‌است که تصنیف‌های زنانه‌( آن‌چه از دل زن برآمده باشد) را باید زنان بخوانند و اجرا کنند و الحق که چه کارهای زیبایی با حوروش خلیلی و پری زنگنه ارائه کرده، اما ای کاش لااقل عوض حرف زدن در مورد قانون از کارهای فولکلورش می‌گفت. البته خوب می‌دانم که دیگر آهنگ‌سازها هم کاری نکرده‌اند و حتی آن‌قدر زحمت نمی‌کشند که در میان مردم حاضر شوند و سخنرانی کنند، چه رسد به این‌که کاری ارائه دهند! اما...
نه، انتظارم بیهوده بوده‌است! میان حرف و عمل خیلی راه است و البته‌ که حرف باد هواست. در حرف می‌گوییم من نه منم و به عمل که می‌رسد، فقط من و من و من دیده می‌شود! خب، همه انسانیم و خویشتن‌دوست و این روزها دارم به این نتیجه می‌رسم که انسان پست‌ترین موجود روی زمین است.
سخنرانی سودابه سالم هم به دلم ننشست. از موسیقی کودکان گفت و از نقش مادر در پرورش موسیقیایی کودک. حرف‌ها زیبا بود و صادقانه. اما مقاله‌اش ضعیف بود و به دل نمی‌نشست. آسمان و ریسمان به هم می‌بافت و بی‌جهت به هر چیزی استناد می‌کرد و از این شاخه به آن شاخه می‌پرید. خب، بحث قبلی‌ای که کرده‌بودم درباره‌ی بحران در موسیقی و فمنیسم بود و به نظرم حرف‌های سودابه سالم ربطی به زن نداشت، چرا که من زن را در مادر نمی‌بینم. همان‌طور که مرد را در پدر نمی‌بینم. به هر حال باز هم، بر‌می‌گردیم سر حرف اول که این روز، روز زن نیست و به غلط و با غرض اسم زن بر آن گذاشته‌اند. شاید روز مادر باشد(‌ که آن هم با توجه به پیشینه‌ی تاریخی چنین روزی در تاریخ ایران باستان، این اقدام که روز مادر را از روز مادر پهلوی( ساسانی) به روز زن شیعی تغییر دهیم، پستانه است. چرا که ما در ایرانیم و نه در شیعه‌ستان!) راست است که وقتی که از چیزی که سر تا پا ایراد است، ایراد می‌گیریم. باید به عقل‌مان شک کنیم!
خب، شاید خیلی هم بد نشد. لااقل به این رسیدم که در کجای کاریم! آدم وقتی تو گند و کثافت هم هست، لااقل می‌داند که کثیف است و این درعین مسخره‌گی از هیچی شاید به‌تر باشد، گاس هم بدتر!

پی‌نوشت:
سخنرانی ملیحه سعیدی و سودابه سالم را ضبط کردم( پستانه و بدون مجوز!) که شاید بعداً به آن‌ها استناد کنم. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم ارزش دوباره شنیدن را هم ندارند!