|
همانطور که اطلاع دارید( ندارید!) هفتمین جشنوارهی موسیقی بانوان، از روز چهارشنبه( پنجم مرداد ماه)، آغاز شدهاست و تا فردا شب( دوشنبه، دهم مرداد ماه) ادامه دارد. این جشنواره دارای دو بخش اجرای موسیقی بانوان و سخنرانی( با موضوع موسیقی بانوان) است که بخش اول در تالار وحدت از ساعت 6 تا 8 بعد از ظهر و دیگری در تالار رودکی از ساعت 7 تا 9 بعد از ظهر برگزار میشود( میشوند؟!). اول اینکه، این بار هم مثل همیشه در بلیط گرفتن تا زانو سر من کلاه رفت! از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان؛ چند وقتی است دز فمنیستی-موسیقیایی خونم بالا زده و بد جوری کلافهام کرده! در همین راستا! هفتهی پیش به طور اتفاقی با استاد ملیحه سعیدی، برخوردم و از خدا خواسته سر بحث رو باز کردم که چرا "احساس زنانه" تو موسیقی سنتی ما وجود نداره و از این حرفها، که خانم سعیدی هم پیشدستی کرد و گفت حالا که اینطوره چند آهنگ برای شعرهای فروغ میسازه و این خلأ رو رفع میکنه و اگه خیلی مشکل دارم، هفتهی بعد که این هفته باشه تو جلسهی سخنرانیاش تو تالار رودکی شرکت کنم.( البته خیلی چیزهای دیگه هم گفت که متأسفانه نمیگم تا تو کف بمونید!) بگذریم، من هم که از خدا خواسته، فرداش که دوشنبه باشه زنگ زدم تالار رودکی که زمان برنامه رو بپرسم که دیدم ای دل غافل یه آقای ترشروی( احتمالاً ریشو!) گوشی رو برداشت. همین که گفتم میخوام برنامهی تالار رو بدونم، طرف ترش کرد که آقا برنامهي بانوانه و به شما چه ربطی داره و از این حرفها. تا اینکه امروز رفتم تالار رودکی و دیدم، طرف پر هم بیراه نمیگفت؛ برنامهی تالار وحدت( اجرای موسیقی) واقعاً مخصوص بانوانه و بخش دوم رو عموم میتونن شرکت کنن. بله، این شد که باز هم با یه آپارتاید جنسی مواجه شدم. که اگه خوب نگاه کنیم به نفع هیچ کدام از دو جنس نر و ماده نیست. یعنی راستاش فقط سر تا پا زیانه و دودش به چشم فرهنگمون میره. چرایش هم واضحه، به عنوان نمونه، موزیسینهای زن با این آپارتاید جنسی نیمی از مخاطبان خود و شاید هم بیشتر رو از دست میدهند. ( بیشترش به خاطر اینه که بعضی از خانمها عادت دارند با همسرشون به کنسرت میروند.) و از طرف دیگه نبود زن در هر عرصهای از فرهنگ سبب بهوجود آمدن بحران در آن زمینه میشه که امروزه به شکل "فمنیسم" طغیان میکنه. و چیزی که مسلمه اینکه یکی از زمینههای فرهنگسازی، موسیقیه که خودش مستقیماً باید از فرهنگ تأثیر بگیره( چیزی که متأسفانه در ایران علیرغم ادعای اساتید به ندرت دیده میشه!) اینکه نبود زن در موسیقی و یا بهتر بگم حضور غیرمستقل و غیرزنانهی زن( مردانه!) در موسیقی دقیقاً چه مشکلاتی رو به دنبال داره و اینکه حضور امروزی زن در موسیقی واقعاً به چه شکلیه، بحثها و تحقیقات بیشتری رو میطلبه که در جای دیگه اگر بتونم میارم. اما اینکه این مسئله در آیندهای نه چندان دور به بحران تبدیل بشه، با توجه به رکودی که در موسیقی سنتی بعد از انقلاب 57 دیده میشه، بسیار محتمل به نظر میرسه. با این حال به نظرم هر بحرانی بد نیست و البته اینکه، این بحران میتونه راهگشا به سمت آیندهای روشن باشه. یعنی به نظرم اگر مقابل این بحران با طغیان قوی فمنیسم مواجه بشیم، میتونیم از اون به مایههای نوین موسیقی و سبکهای بدیع آن دست پیدا کرد. که خب مزیتهای بعدی رو هم به دنبال داره. اولین مزیتاش اینه که سرود زنان دارای موسیقی و متن زیباتری خواهد بود! ولی کلاً از شوخی بگذریم میتوان با این حرکت در زمینههای دیگر موسیقی هم تحول ایجاد کرد و اون رو از خمودهگی و انزوای قرن هفتمیاش به سمت دیدگاههای مدرن پیش برد و به تبع اون بر جامعه تأثیر گذاشت و فرهنگ رو متحول کرد. به نظرم امروز با توجه به حضور فعالانهی نوازندهگان زن، در کلیهی سازها و همچنین حضور زنان در زمینهی آواز( با همخوان!) و مهمتر از همه آهنگسازی، پتانسیل لازم برای شروع این کار وجود دارد و تنها به جرقهای نیاز است که امیدوارم کسی پیشقدم شود و شاهد تحولی در موسیقی پیر سنتیمان باشیم. حالا از این حرفها بگذریم، بلیط برنامهی امروز و فردا، هزار تومانه و ساعت شروع کار گیشه 8 تا 13 و 14 تا 20 است. بلیط هم مطمئن باشید، با این تبلیغات کم و این آپارتاید جنسی حتماً بهتون میرسه. تازه اگر بخواید میتونید بلیط روزهای قبل رو هم بگیرید و یادگاری داشته باشید! برنامهی تالار هم به قرار زیره: تالار رودکی: یکشنبه 9/ 5/1384 موضوع: نهاد تاریخی زن و هنر موسیقی، سخنران: ملیحه سعیدی دوشنبه 10/5/1384 موضوع: زن، انتقالدهندهی فرهنگ، سخنران: سودابه سالم تالار وحدت: یکشنبه 9/5/1384 کر اهورا( کلاسیک)- شیراز، آوار( کلاسیک)- تهران دوشنبه 10/5/1384 پریرخ( ایرانی)- تهران، یاران( ایرانی)- تهران باز هم تأکید میکنم که برنامهی تالار وحدت مخصوص خانمهاست و الکی نخواید جرزنی کنید که شاید دربانها قزوینی باشند! دیگر اینکه بلیط دو تالار رو هم نگیرد، چون ساعتشون تداخل داره و این هم احتمالاً شاهکار برگزارکنندههاست که خدا خیرشون بده!
|
![]()
با سلام. من مهرداد گورکن نویسندهی وبلاگ سنگصبور به آدرس اینترنتی زیر میباشم: http://mohagh.blogspot.com امروز به طور اتفاقی دیدم اسم وبلاگ من زیر فراخوانی که برای سلامتی اکبر گنجی مقابل بیمارستان میلاد دادهاید آمدهاست! من امروز از ساعت 4 بعداز ظهر تا 7:30 کلاس دارم و به سرعت باد هم نمیتوانم به بیمارستان میلاد برسم. مسلمان نیستم و دعا نمیخوانم و از اینها گذشته پای فراخوانی را که در آن شرکت نکنم، امضاء نمیکنم! و اصلاً اگر هم در فراخوانی شرکت کنم، خودم فراخواندهنده، نیستم چون نمیتوانم مسئولیت جان کسانی را که شرکت میکنند به عهده بگیرم. حال نمیدانم چه کسی و به چه حقی به جای من و به اسم من پای آن اطلاعیه را امضاء کردهاست. لطف کنید پاکش کنید. با سپاس فراوان مهرداد گورکن. ![]()
از عشق سخن گفتن حسرتا! اندیشهای است در مرزهای لئامت و ارجمندی آنچنان که به خود گروی پستانه، تقبیح میشوی و اگرش دیگری خواهی در حاشیهها نابود میشوی خوب یا بد، بازنده تو هستی و اگر نیک بنگری، این بازی را برندهای نیست نه! حتی اورمزد هم بازنده است خشمگین لبخند میزند بالهایش فروفتاده و غضبناک پایان کارعشاقاش- بشریت- را در ناکجا میجوید نه از سر پیروزی و نه از روی رضایت که از سر خشمی نهان، تو را تقبیح میکند که خودگرا بودهای که کانون و محور دنیا شدهای و اینک در جستجوی نیکی سخت به خود مشغولی خودپرست شدهای که اگر او را بپرستی بتی میشود که در باتلاق ابتذال باید عزت اهورایی بجوید! خدا نیز ریشخندت میکند و دشنه در پشت یگانه دوستاش فرو کند که مرگ و زندهگی را لحظهای بیش فاصله نیست که دوستی تا دشمنی، راهباریکهای فاصله دارد و عشق و نفرت را دشنهای! آه! انسان بودن حسرتا... سروده شده به مورخ بیستوپنجم تیر ماه هشتاد و چهار ![]()
ای کاش میتوانستم تا گل برات بفرستم یا بهر روزهداریهات نقل و نبات بفرستم شوریدهوار امشب را با واژه عشق میورزم تا با دمیدن خورشید شعری سزات بفرستم ای کودکی که دیروزت موقوف نیسواران شد اکنون که مرد میدانی اسب و قبات بفرستم ابلیس را ز خود راندی از دل غبار افشاندی پاداش این دلآگاهی شکر و نبات بفرستم ای کاش میتوانستم بر عمر تو بیفزایم سویت ز اشک خود جامی آب حیات بفرستم ای کاش میتوانستم شرحی به خون کنم امضا در تنگنای زندانت حکم نجات بفرستم این ناگشوده در برتو روزی گشاده خواهد شد خوش امید میبافم تا پیش پات بفرستم 13 تیر 84 سیمین بهبهانی از وبلاگ زنانهها ![]()
بادهای هولناک به هولناکی آزادی به هولناکی اندیشیدن به هولناکی عشق عشق به ماموطن، سرای ما! بر پیکرهی انسان، چه تند و چه سخت میوزند. وجودش را به رعشه میافکنند رعشهای از ترس و نه از سرما! که این بادها هولآفرینند. هولی چون هراس از زندهگی زندهگیای که بر سردر هر شهر آنرا خاکستری رنگ به هیئت مرگ نوشتهاند! بین مرگ و زندهگی پرتگاهی فاصله است. هر روزمان را بر فراز این پرتگاه ایستادهایم و پرندهگان را نظارهگریم که چه زیبا پرواز میکنند! در اندیشهي پروازیم که... بادها امانمان نمیدهند هر لحظه چون سیلی تندی به صورتمان میکوبند سوی پایین تهدیدمان میکنند به جایی کشانندمان که با هر تلنگر و هر تکان از خود پرسیم: "وه! که در این گردباد زمان چه باید کرد و چه باید بود و چه خواهیمشد؟!" آه! خس و خاشاکی را مانیم که آرزویش لحظهای سکون است سکونی در معبر این زندهگی بیوقفه که هر لحظهاش مرگ است! ××××××××××××××××××× اینک، بر فراز این پرتگاه دوشآدوش مرگ مردی ستبر ایستاده است رنگ خاکستری شهر را دوست ندارد زندهگی را سبز و سفید میخواهد به جدال خدایگان این کهندژ میرود تا که نقش لاله را بر دشت بنماید تا که بعد از آن اگر باشد با صدای زوزهي هر باد ستبر ایستاده زندهگی را زمزمه کند ولی، دریغا! بادی تندتر چون برگی بَرد او را به دوردستها سرخ و خونین، در تاریخ جایش بگذارد که سبز و سفید بیسرخ چیزی کم دارد! آه! این است سرنوشت سوداگران عشق به ماموطن، ایران! سروده شده به تاریخ بیستودوم تیر ماه هشتاد و چهار، برای شوان، هموطن کردم که در روز 18 تیر وحشیانه او را پس از شکنجههای طولانی با سه تیر کشتند! هشدار! این عکسها وحشتناک است. زنی این عکسها را از جسد شوان در حال شستوشویش گرفتهاست. این عکسها یادآور توحش هزاروچهارصد سالهی حاکم بر این سراست. شوان هر عقیدهای داشتهبود، انسان بود. چرا با انسان چنین برخورد میکنند، برای آزادی؟! شرمتان باد. ![]()
باز هم باید گزارش بنویسم؟! از یک روز بد دیگر، مثل تمام روزهایمان؟! ساعت چهارونیم که رسیدم میدان انقلاب خبری نبود، درهای سردر دانشگاه بستهبود و فقط یک پلیس نیرویانتظامی جلوی در ایستادهبود و انگار کشیک میداد. در یک رفت و برگشت چهلوپنج دقیقهای همهچیز تغییر کرد. وقتی آمدم دیدم تمام درهای 16آذر رو هم بستهاند و به شدت کارت میبینند، گفتم شاید داخل دانشگاه باشند که دیدم، نه جمعیتی حدود 40 نفر که اکثراً دانشجو بودند از بالای خیابان 16آذر، به سمت خیابان انقلاب سرازیر شدهاند. به خیابان 16 آذر که رسیدم، لحظهای سمت چپم را نگاه کردم، افسران نیروی انتظامی که به 50 نفر میرسیدند، به خط از طرف سردر دانشگاه به سمت خیابان 16آذر حرکت میکردند! تا به حال آنقدر افسر نیروی انتظامی را جز برای رژه رفتن ندیدهبودم. خیلی منظم و آهسته حرکت میکردند، انگار حرکتی از پیش تعیینشده را اجرا میکردند. متحصنین به سرعت خود را به آن سمت خیابان انقلاب رساندند و شروع کردند به شعار دادن. به خیابان دانشگاه که رسیدند از روبرو بهشان حمله شد و از پشت هم که قبلاً راه، توسط نیروی انتظامی بسته شدهبود، یکی از وسط جمعیت گفت بشینید و وقتی همهنشستند، ناگهان دو نفر از لباس شخصیها از میان جمعیت یک مرد میانسال را که نمیشناختم و در جلوی همه شعار میداد، به جلو هل دادند و لباسشخصیهای دیگر هم به کمکشان آمدند و به شدت او را مورد ضرب و شتم قرار دادند و کشانکشان به سمت همان پیکانهای معروفشان بردند. دو نفر دیگر را هم باز از میان جمعیت بیرون کشیدند و بردند. یکیشان جوان بود که به شدت توسط لباسشخصیها کتک خورد و جالب اینکه تمام دکمههای پیراهناش در همان ابتدا توسط یکی از لباسشخصیها پاره شد! پسرک، پس از اینکه به خودش آمد اول سرش را گرفت و بعد خواست دکمههایش را ببندد که با ضربات باتوم به سمت پیکان بردهشد. نفر سوم، به نظر میآمد برای خرید کتاب آمدهبود، در دستاش کیسهی کتاب بود و اتفاقاً ریش هم داشت و به نیروهای انصار بیشتر شبیه بود و عجیب آنکه کتک نمیخورد، ولی او هم به سمت پیکان هدایت شد! چیز غریب آنکه در این اثنا هم باز لباسشخصیها دست به دزدی زدند و یکی از آنها موبایل دختری را از بند کند! به نظر نمیآمد که برای مدرک آن را گرفتهباشد، چون اصلاً در جریان برنامه نبود! و دیگر اینکه مرد اطلاعاتیای که در برنامهی تحصن زنان دیدهبودم که در میان ما میگشت و ما را به شعار وامیداشت، باز هم در میان ما بود و هیچکس هم او را نمیشناخت! ترسیدهبودم، مردک بدجوری نگاهم میکرد؛ تا به حال چنین حسی را نداشتهام، میخواستم بگردم، اما جمعیت که به سمت خیابان دهمفروردین( اگر اشتباه نکنم!) رفتند، خیالم راحت شد. آنجا را خوب میشناختم؛ همین که مردم خواستند پارچهي نوشتهشدهشان را باز کنند، مغازهداری مانع شد و جنبش به وسط خیابان کشیدهشد که باز هم از طرف نیرویانتظامی مورد حمله قرار گرفتند! این بار یک افسر نیروی انتظامی مستقیماً به سمتم حمله کرد، یک باتوم دیگر به پایم گرفت، گامهایم را بلندتر برداشتم و تعادلم را حفظ کردم، ازش دور شدهبودم به داخل یک پاساژ کتاب پریدم و گمام کرد. فکر کنم باز هم چند نفری را گرفتند. وارد پاساژ که شدم، کمی نفسنفس زدم، صدای زنی میآمد که میگفت:" دانشجوها را راه ندهید، هر چی گنده از گور آنها بلند میشه، فقط بذارید بچههای خودمان بیان تو!" در پاساژ بستهشد، خواستم به زنیکه چیزی بگویم، دیدم حضور خودم هم به نسیه است ، احمقانه به یکی از فروشندهها گفتم:" ببخشید، مادام کاملیا دارید؟" طرف پوزخندی زد و یک نگاه به دورش انداخت! سؤالم خیلی احمقانه بود. هول شدم؛ نگاهی به اطراف انداختم، دیدم همه کتاب کنکور است! باز از دهنم پرید:" نه! ببخشید! زرد قلمچی میخوام!" طرف باز پوزخندی زد:" دنبالات کردهاند؟!" نه! یعنی، آره! تو که نمیآن؟! -نه! - پاساژ در دیگه نداره؟! - برو پایین سؤال کن. با ترس از پلهها رفتم پایین، ازیکی پرسیدم: - ببخشید، این در به خیابون دانشگو میخوره؟! - منظورت دانشگاهه؟! - بله! حواس که نمیمونه. - آره، خلوت که شد، برو بیرون. بیرون خبریه؟! - نمیدونم، من اومدهبودم... به طرف در رفتم و دزدکی خارج شدم. تو خیابانها پر از پلیس بود که ملت دور ماشینشان را گرفتهبودند. حتماً باز هم کسی را گرفتهبودند. بیاعتنا رد شدم! انگار نه انگار که برای چه آنجا بودم، برای آزادی زندانیان سیاسی؟! امروز مسلماً، خیلیها بازداشت شدهاند. از قبل هم انتظارش میرفت، چون مجوزی در کار نبود و در یک فضای آکنده از خفقان برگزار میشد. طبیعی بود، چون همیشه، حاکمیت برای بقا با جنبش چپ مخالفت میکند. ولی حرکتها امروز نظام بوی سرکوب میداد، حضور آنهمه نیرویانتظامی که واقعاً استرتژیک عمل میکردند بوی سرکوب وحشیانه میداد. امروز به قصد تاراندن مردم باتوم نمیزدند، واقعاً به قصد صدمهزدن میزدند! حاکمیت با این روند خفقانی که پیش گرفتهاست. خیلی زود وامیدهد و این برای خودشان بد است باید به ملت و بهویژه چپها امتیاز بدهند، وگرنه با طغیان و انقلاب روبهرو خواهند شد که به ضرر همه است. امیدوارم عقلشان برسد! بگذریم، در کل چه روز بدی بود و چه روزهای بدی است! روزهایی که ما زندهگی را گدایی میکنیم! نه! دیگر نمیگویم، اگر آزادی سرودی میخواند، این بار باید گفت اگر زندهگی سرودی بخواند! تا به حال احساس امروزم را نداشتهام، یک هراس بیمورد! نه به خاطر کتکها و باتومهایی که خوردم، نه! شاید به خاطر این است که همیشه از حضور سایه بالای سرم میترسیدهام و امروز سایهی آن مردک کثیف را بر خودم حس کردم. حس بدی دارم، به دلداری نیاز دارم. نه! امیدواری نمیخواهم، یک نفر باید مرا دلداری بدهد! اگر میتوانید این بغضهای فروخفتهی مرا گریه کنید! ![]()
دیروز از صبح تا شب مانند یک خبرنگار گیج به همهجا سرک کشیدم. بدون اینکه شباهتی به خبرنگاران داشتهباشم و مهمتر از آن بدون هیچ هدفی؛ انگار خودم هم میدانستم که خبری نیست و فقط برای اینکه ادای دینی کردهباشم، همهی دانشگاهها را گز کردم! حوصلهام سر رفتهبود و متأسفانه روزنامهای هم بیرون نیامدهبود تا سرگرمام کند! فقط حضور پرشور پلیسهای همیشه در صحنه بود که مرا مشکوک میکرد و وامیداشت تا میدان انقلاب و دانشگاه تهران را ترک نکنم. خیابان 16آذر را تا به حال به آن خلوتی ندیدهبودم، حتی از دستفروشهای جلوی پلیکلینیک هم خبری نبود، یاد سال گذشته افتادم که در همین روزها همهجا مأمورین گارد به پلیسهای راهنماییورانندهگی کمک میکردند تا موتورسواران خاطی را بگیرند و مشکل ترافیک را حل کنند! واقعاً هم موفق بودند، خیابان 16آذر تا به حال به این حد خلوت نشدهبود! واقعاً که چه اهداف خیرخواهانهای! چیزی که بیشتر غریب میآمد، اینکه در هیچ دانشگاهی کارت نمیدیدند و اصلاً پشهای پر نمیزد. آره! دیروز دانشگاه تهران، خلوتترین جای شهر بود که جون میداد برای خوابیدن! همهی اینها برایم غریب به نظر میآمدند، بهویژه پلیسهایی که هر دم به هم بیسیم میزدند که:" نگذارید جمع شوند، نگذارید کسی بایستد، اگر نشستند با باتوم بزنید..." اما از چه کسانی صحبت میکردند؟! در خیابان 16آذر که خبری نبود و خیابان انقلاب هم مانند سابقاش بود! پس از مدتی در 16آذر دانشگاه تهران بسته شد! با این حال هنوز هم کسی دیده نمیشد. فقط گروه مشکوک اطلاعاتیها بودند که درمیان مردم عادی راه میرفتند و در طرف مقابل گروه اندک دانشجویانی بودند که با تضرع به دنبال دوست یا آشنایی میگشتند تا کاری بکنند! آخر، دیروز 18 تیر بود! زشت بود که دانشجویان حتی یک بیانیه هم صادر نکردهبودند. یکی از افراد این گروه چند نفری دانشجویی میگفت که دبیر انجمن اسلامی دانشگاه تهران در مسافرت شمال است! دفتر تحکیم هم هیچ کاری برای 18 تیر نکردهاست! یاد حرفهای موسویخویینیها- دبیر دفتر تحکیموحدت- افتادم که در پلیتکنیک روز 8 خرداد میگفت:" من، مسئول تمام فجایع 18 تیر 78 را رهبری میدانم ... این حاکمیت را عامل تمام فجایع میدانم، باید پاسخگو باشد..." یاد لحن کلاماش افتادم که چهگونه از احمد باطبی حرف میزد و چهگونه حرکتهای رژیم که احمد باطبی را شبانه دزیدهاند و به زندان بردهاند، محکوم میکرد! و چهگونه از کارهای دفتر تحکیم مقابل این حرکتهای رژیم میگفت و اینکه رژیم را آسوده نخواهند گذاشت! و بعد انتخابات را تحریم کرد! صدای سوت و دست حاضرین هنوز در گوشم زنگ میزند. اما به راستی، کجا بودند؟! این همه کسانی که میگفتند ما چپ رادیکال هستیم! کسانی که در دانشگاه نشریهی کمونیستی چاپ میکردند و حرکت امپریالیستها که تحریم را پایان تاریخ میدانستند، محکوم میکردند؟! کجا بودند تا نشان دهند فقط حرف نمیزنند؟! این ارنستوها کجا بودند؟! نه! دیروز هیچکس نبود، نه اعضای انجمناسلامی دانشگاهها، نه چپهای رادیکال، نه تحکیمیها و نه حتی هخاییها! نه! همهچیز سیر عادی روزهای قبل را داشت. فقط حضور من و آن چند دانشجو گنگ بود! باز خاطراتم رهایم نمیکرد، دچار یک نوع حس نوستالژی شدهبودم که مرا به خیانت رهنمون میکرد، خیانت به ماموطن! که یک ماه قبل همه میخواستند دوباره بسازنداش! این بار یاد حرفهای معین در تالار چمران افتادم که میگفت:" رییسجمهور شوم یا نشوم، عاملین فاجعهی کوی را به پای میزهای محاکمه میکشانم، باید عاملنی اصلی فاجعه جوابگو باشند تا دیگر علت فاجعه را یک ریشتراش قلمداد نکنند!" واقعاً که چه حرفهای زیبایی بود، اما این واژهگان خیلی وقت است که هرزه شدهاند! به دست یک عده هتاک بیآبرو افتادهاند! چهقدر دانشجویان در آن جلسه برای معین سوت و دست زدند. اما عجبا! هیچکدام از کسانی که برای معین دست زدند و هیچکدام از کسانی که برای خویینیها سوت و دست زدند، دیروز به پاس داشت خون همانهایی که متن این سخنان زیبا را خونین میکردند و آنها را هار! از خانهشان بیرون نیامده بودند! چرا؟! دیروز بوی حکومتنظامی میآمد، حکومتنظامیای که این بار نه نظام بلکه تمام رجال و اناث سیاسی خارج از نظام بهوجود آوردهبودند! باز هم حرفهای قبل از انتخابات امانام نمیداد. این بار حرفهای طرفداران رفسنجانی در دور دوم در ذهنم قلقل میکرد. هر وقت که میدیدمشان میگفتند، اگر احمدینژاد رییسجمهور شود، همه را میکشد! آن روزها به همهشان گفتم که اگر شما نخواهید هیچ کس نمیتواند بکشدتان و دیروز همه مرده بودند! شهر بیداری که ماه گذشته پیهسوز چراغاش چشم فلک را کور میکرد، امروز مرده بود، چرا که حاجت نومیدانه روا نشدهبود و اگر روا میشد هم دل به دریای خواب میزدند که حاجت نومیدانه روا شدهاست! له شهر خاموش را به ضرب دگنک هم نمیتوان بیدار کرد! باز هم حرفهای قبل از انتخابات آزارم میداد، میگفتند:" تئاتر شهر را خراب میکند!"، گفتم:" جلوی لودرش میایستیم، اما امیدوارم مجید مجیدی هم بیاید!" و دیروز هیچکدام از سینماییها که در جلسهی پرسشوپاسخ با معین سنگ سینما را به سینه میزدند، نبودند! دیروز دانشگاه تهران و میدان انقلاب بوی خاک میدادند، بوی خیانت میدادند. خیانت به حرمت دانشجو که از دست میرود و به هیچ انگاشته میشود، خیانت به خون پایمال شدهاش. خیانت به آزادی و جنبش و دموکراسی! وقتی در فضای روشن ولی خفقانآلود دیروز از پس غبار خاک و خیانت، به خون دلمهبسته شدهی دانشجویان بر کف کوچههای کوی مینگریستم، دموکراسیخواهانی را میدیدم که از پس دموکراسی به کرسی قدرت مینگریستند و از پس آزادی به لمپنیسم و سکس شبانهشان میاندیشیدند! خب، حق داشتند! نباید از کسانی که هر شب در سکسشان خون باکرهگانی را به پای میمالیدند( پایمال میکردند!) انتظار میداشتم تا خون پایمال شدهی چند دانشجو را که هیچ سودی هم برایشان ندارد، پاس بدارند! دیشب، خواستم سر مزار ابراهیمنژاد بروم، ولی دریغا! باز هم یادهایم نگذاشت. یاد مرگ تدریجی خودمان در دانشگاه افتادم. یاد مرگ جنبش دانشجویی افتادم. خواستید بمیرید و مردید، پس بدرود مرگ تمام خائنین ماموطن. بهتان تبریک میگویم، اولین سکتهی ملیح را پس از پیروزی احمدینژاد به تمام شما سکولارها و دموکراتها تبریک میگویم! آره! این سکته خیلی ملیح بود، آنقدر که وقتی داشتم به منزل برمیگشتم، وادارم میکرد از ته دل به تمام وجودتان بخندم، به تمام اندیشههای دموکراتتان، به تمام تفکرات سکولارتان و به تمام حرکتهای رویاپردازانه ولی ناپیدای انقلابیتان! آنقدر خندیدم که تمام وجودم به رعشه افتاد. دیشب چهقدر خنده به هرز دادم و چهقدر این خندههایم هرزه بود، به مانند روسپیای بودم که وقتی به فاک فنا میرود از سر درد قهقهه میزند! خوشبختانه دیری نپایید که این ملاحتتان به تمام زخمهایم نمک پاشید. وقتی داشتم برمیگشتم، ناگهان بین چهار جوان و یکی دیگر دعوا شد این دعوا هم مانند تمامی دعواهای دیگر بود، که نمونهاش را به صد مرتبه شدیدتر از این، همین پنجشنبهی گذشته ساعت دوازدهونیم شب در سهراهی علیآباد دیدهبودم. اما این بار فرق میکرد، اینها مقابل مأمورین نیروی انتظامی و بهویژه لباسشخصیها، آن هم در روز 18 تیر درگیر شدند! لباس شخصیها و مأمورین نیروی انتظامی که یک سال بود کسی را به قصد کشت نزدهبودند، عقده گلویشان را گرفتهبود و به جای دانشجویان، آن بیچارهها را به باد کتک گرفتند. اما به چه جرمی؟! به جرم دعوا؟! آیا تا به حال مأمورین نیروی انتظامی و انصار دعوا ندیدهبودند؟! آیا تا به حال ندیدهبودند که مردم چهگونه به خاطر نان همدیگر را میزنند؟! خب، بروید اینها را از حقوق بشرتان بپرسید دموکراسیخواهان کرسیخواه! بپرسید که چرا هر روز ملت به خاطر شما زجر میکشد؟! چرا آن پنج نفر دیشب را در بازداشتگاه گذراندند؟! چرا تا ساعت 10 شب به خاطر نان باید کار کنند؟! میتوانم سؤالی بپرسم، عزیزان دموکراسیخواه تا به حال برای این ملت چه کردهاید که از آنها انتظار حمایت دارید؟! مگر نه اینکه هر بار حقوق کارگر را چهارصد هزار تومان مقرر میکنید، در حالیکه کارگران ما هنوز به خط فقر میاندیشند! تا به کی در خانههایتان مینشینید و تئوری دموکراسیخواهی میچینید؟!( اگر این کار را هم بکنید!) چرا آن پنج نفر باید جور شماهایی را بکشند که در خانههایتان نشستهاید؟! چرا آن پنج نفر دیشب بیش از پنجاه ضربه باتوم خوردند؟! اگر آن پنجاه ضربه به جای پنج نفر به پنجاه نفر میخورد، لااقل وقتی آنها را کنار خیابان به عنوان مجرم جمع کردهبودند، میتوانستند کمر راست کنند! شاید، البته اگر غم نان میگذاشت! متأسفم، برای همهی کسانی که خودشان را فدای شماها کردند، برای باطبیها و ابراهیمنژادها متأسفم. چه زود فراموش شدند! پینوشت: امروز خیلی تلخام.این شعر را که میخوانم، تا فیهاخالدون علو میگیرد! پینوشت2: به این پست ربطی ندارد! فکر کنم این نامه به پدر بچههای نوشی همهی آنچه را که خواستم بگویم در برداشت. امیدوارم روزی برسد که مردان همجنسام به خاطر لجبازیها و هوسهای بچهگانهشان چنین فعل مجهولی را انجام ندهند که با زندهگی چند نفر همنوعاشان بازی کنند. تا کی بگوییم که ما انسانیم و نه اسباب بازی؟! امیدوارم بخواند. نوشی عزیز نگران نباش برمیگردند. همین! ![]() جهاد دانشگاهی دانشکدهي ادبیات دانشگاه تهران اقدام به برگزاری دورهی های جامع ویراستاری و داستاننویسی برای علاقهمندان، به شرح زیر کردهاست: دورهی جامع داستاننویسی: 1- عناصر داستان: دوشنبهها ساعت17-19 مدت کلاس: 20 ساعت، شهریه:200 هزار ریال مدرس: سیامک گلشیری 2- مکتبهای ادبی: سهشنبهها ساعت16-19 مدت کلاس:: 30 ساعت، شهریه:300 هزار ریال مدرس: حسن میرعابدینی 3- نقدر ادبی: چهارشنبهها ساعت 16-19 مدت کلاس: 30 ساعت، شهریه: 300 هزار ریال مدرس: مشیت علایی شروع دوره: 27 تیر ماه دورهی جامع ویراستاری: ( اصول نظری ویرایش- ویرایش زبانی( ادبی)- مبانی نشر- ویرایش صوری- کارگاه ویرایش) روزهای شنبه و دوشنبه ( 16-19) مدت دوره: 80 ساعت مدرسین دوره: آقای صلحجو- آقای طاهری شهریه: 800هزار ریال معادل 80 هزار تومان شروع دوره: 25 تیر ماه مدارک ثبتنام: فیش بانکی به شمارهحساب (به حساب جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران)19410676 بانک تجارت، شعبهي اردیبهشت( قابل پرداخت در کلیه شعب)، یک قطعه عکس، کپی کارت دانشجویی( اگر دانشجو نباشید هم مشکلی ندارد!) آدرس: در پنجاهتومانی دانشگاه تهران دست راست بعد از دانشکدهی هنرهای زیبا، دانشکدهي ادبیات(جلوی این دانشکده مجسمهي فردوسی نصب شده)، از در که وارد میشید سمت راست خودتون را بگیرید برید تا به یه راهرو برسید، اولین در که نگاه کنید دفتر انجمناسلامی که بهتره بهش نگاه نکنید چون به جرایم منافی نظام دستگیر میشید! در دوم دفتر جهاده، اولین پارتیشن یه خانوم چادریه، یه سلام میکنید میرید پارتیشن بعدی یه آقا سیبیلوه که اونجا میتونید ثبتنام کنید. شعبه اردیبهشت هم اون طرف خیابون انقلابه که نمیدون سر کدوم بریدهگی بود، فکر کنم اونجایی بود که اتوبوسهای نبوت وایمیستند! البته خود دانشگاه تهران هم زیر همون دانشکده ادبیات یه تجارت بانک داره که فکر کنم بشه ازش استفاده کرد. پینوشت: اگر باز هم مشکلی بود میتونید هم از ایمیل اون گوشهی سمت راست استفاده کنید و هم از کامنتدونی همین پست استفاده کنید. در ضمن این برنامه به من هیچ صنمی نداره و قصدم فقط اطلاعرسانی بود و هیچ پورسانتی، چیزی دریافت نمیکنم! همین! ![]() |
ارتباط با منmehrdad.goorkan AT gmail |